آيت الله سيدكاظم نورمفيدى
سرمقاله روزنامه شرق (۲۴/۱۰/۸۴)
اين روزها در رابطه با جايگاه مردم در نظام اسلامى مسائلى مطرح مى شود كه به نظر حقير مسلمات اسلام و ديدگاه هاى امام و قانون اساسى زير سئوال قرار مى گيرد و چه بسا دشمنانى كه هميشه سعى كرده اند چهره اسلام را كريه و زشت جلوه دهند از طرح اين گونه مسائل خوشحال شوند. لذا بر همه انديشمندان حوزوى و دانشگاهى مخصوصاً ارادتمندان امام فرض مى دانم كه در اين عرصه حضور يابند و اظهارنظر كنند و اجازه ندهند كه حداقل اين نظريه ها به آن مرد بى نظير تاريخ و اسلام شناس واقعى نسبت داده شود.گفت و گوها از آنجا آغاز شد كه فاضل محترم آيت الله مصباح در رابطه با جمهورى اسلامى و جايگاه مردم در سخنرانى هايشان اظهاراتى فرموده اند كه واكنش هايى را در ميان اقشار مختلف جامعه برانگيخته. اينجانب ابتدا به نظريات ايشان مطابق آنچه در بعضى از روزنامه ها آمده اجمالاً اشاره مى كنم سپس اشكالات و انتقادات خود را براساس برداشتى كه از اسلام - قرآن- سنت دارم براى روشن شدن اذهان به عرض مى رسانم.
آقاى مصباح دو برداشت از جمهورى ارائه كرده اند.
الف- جمهوريت در مقابل اسلام يعنى هر آنچه اكثريت جامعه خواستند همان مبناى زندگى مردم و قانون قرار گيرد ولو مخالف احكام مسلم اسلامى باشد. كه آن را به عنوان شرك و معتقد به آن را مشرك معرفى كرده اند. اگر منظور از جمهوريت اين تلقى باشد نظر ايشان درست است ولى همه مى دانند كه هيچ كس از معتقدان به نظام اسلامى چنين نظرى ندارد. قانون اساسى ما احكام اسلامى را محور قانونگذارى قرار داده و پيش بينى شوراى نگهبان و مجمع تشخيص مصلحت نظام همه براساس حفظ همين اصل است لذا طرح اين تلقى از جمهوريت هيچ نتيجه اى جز انحراف و مشوش كردن اذهان ندارد.
ب- جمهوريت به معنى نقش مردم و تاثير آراى آنان در غير مسلمات و محكمات اسلامى كه آقاى مصباح در اين تلقى گفته اند جمهوريت قالبى است كه در اين زمان براى تحقق حكومت اسلامى در نظر گرفته شده و هيچ اصالتى ندارد و نيز گفته اند ولى فقيه مى تواند دستور بدهد كه راى دهيد چه كسى رئيس جمهور است و اعتبار انتخابات به رضايت رهبرى است نه راى مردم.
باز گفته اند قبول جمهوريت توسط امام برآمده از يك مصلحت بود و نه اعتقاد. كه به نظر اينجانب اين حرف ها با اسلام و قرآن و سيره رسول خدا و امير المومنين مطابقت ندارد و قطعاً نظر امام و رهبر معظم انقلاب و بسيارى از روحانيون والامقام هم چنين چيزى نيست. اكنون براى روشن شدن اذهان و مردود بودن اين نظريات و اينكه آراى مردم در حكومت اسلامى يك قالب و شكل نيست بلكه يك محتوا و ارزش اسلامى است و نيز در ديدگاه امام هم يك مصلحت نيست بلكه يك امر اعتقادى است به صورت اجمال به ادله و شواهدى اشاره مى كنم. اميدوارم مفيد باشد. ۱- خداوند در قرآن مجيد در سوره آل عمران آيه ۱۵۹ به رسول مكرم اسلام كه ارتباط مستقيم با وحى الهى دارد و هر آنچه بخواهد از وحى كه هيچ خطا در آن نيست اخذ مى كند دستور مى دهد با مردم مشورت كن، آراى آنها را مورد توجه قرار ده و وقتى تصميم گرفتى توكل بر خدا كن. «و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله» اين آيه را چند جور مى شود معنى كرد:
الف- با مردم مشورت كن ولى تصميم را خودت بگير (يعنى كارى با آراى مردم نداشته باش) كه متاسفانه ديدم بعضى ها آيه را چنين معنى مى كنند. قطعاً اين معنى غلط است براى اينكه ماحصل اين معنى اين مى شود كه مراجعه به آراى مردم فقط يك ظاهرسازى است و آراى مردم هيچ نقش ندارد، يك فريبكارى است، بازى دادن مردم است نه به بازى گرفتن آنان. حاشا و كلا كه منظور آيه و خدا چنين منظور ناصحيحى باشد.
ب- معنى دوم اينكه با مردم مشورت كن و باز هر آنچه را كه خودت در ميان آرا تشخيص دادى درست است به همان عمل كن ولو براساس يك معيار منطقى و معقول نباشد. اين معنى هم درست نيست چون هدف از مشورت در مسائل اجتماعى «علاوه بر فوايدى كه بر مشورت مترتب است» شركت دادن مردم در مسئوليت ها است كه همه مسئوليت و پيامدها به عهده يك شخص نباشد و ديگر اينكه اين معنى با كارى كه پيامبر در جنگ احد انجام دادند، نمى سازد. رسول خدا در يك مسئله نظامى با مردم مشورت كردند و مردم دو نظر داشتند؛ بعضى گفتند در داخل مدينه با دشمن مهاجم بجنگيم و بيرون نرويم و بعضى ديگر مخالف اين نظريه بودند و معتقد بودند بايد برويم بيرون. با اينكه نظر پيامبر پيشنهاد اولى بود اما به نظر خود عمل نكرد و پيشنهاد دوم را مورد عمل قرار داد.
ج- معنى سوم اين است كه با مردم مشورت كن و آنچه را كه مورد قبول عقلا و عرف است (كه همان پذيرش نظر اكثريت است و امروز هم در دنيا مورد قبول همه جهانيان است) تصميم بگير و بر خدا توكل كن كه بعضى از مورخان تصريح دارند رسول خدا در جنگ احد بر همين اساس عمل فرمودند. با توجه به مسائل ذكر شده خيلى روشن و بدون هيچ ابهامى مشخص مى شود كه آراى مردم برخلاف نظر آقاى مصباح و همفكرانشان يك ظاهرسازى نيست، يك مصلحت نيست بلكه يك ارزش اسلامى است كه در متن دين و قرآن قرار دارد و خداوند شخصيتى همچون پيامبر را كه مصون از خطا است به آن تكليف مى كند.
۲- علاوه بر قرآن سيره و روش پيامبر و ائمه معصومين به طور قطع و يقين در جايگاه حاكميت و موقعى كه قدرت در دست آنان بوده چنين مسائلى كه ايشان مطرح مى كنند نبوده بلكه سخت با خودرايى قيموميت به معنى سياسى آن مخالفت مى كردند. نهج البلاغه اين اثر جاويدان كه حتى انديشمندان مخالف و حتى غيرمسلمان را به شگفتى واداشته بهترين شاهد و گواه است كه من فقط به دو سه مورد آن اشاره مى كنم.
على(ع) وقتى يار و ياور و دست قوى خود مالك اشتر را به سوى مصر مى فرستد توصيه هايى مى كند كه به نظر حقير اين نامه از معجزات باقيه اميرالمومنين است. مى فرمايد: «ولا تقولن انى مومر آمر فاطاع فان ذلك ادغال فى القلب و منهكه للدين و تقرب من الغير.» فكر خودكامگى و قيموميت و سلطه بر مردم را از ذهنت بيرون كن كه اين نحوه نگاه به حاكميت سه پيامد سوء و خطرناك دارد؛ اولاً دل را فاسد و بعد پايه هاى دين را سست مى كند (چون تو به نام دين حكومت مى كنى و هر كار كنى به حساب دين گذاشته مى شود و در نتيجه چون طبع بشر با اين روش سازگار نيست قهراً باعث ضعف پايه هاى دين در جامعه مى شود) و ثانياً موجب تغيير و از بين رفتن حكومت مى شود. البته تنها در اين مورد نيست بلكه در جاهاى ديگر همين نامه و در موارد متعدد نهج البلاغه حضرت امير(ع) به اين حقيقت با عبارات گوناگون مطالبى شنيدنى دارند و جويندگان مى توانند مراجعه كنند. بالاتر از اين حضرت حتى خود را در معرض نقد و سئوال قرار دادند و از مردم مى خواهند كه آزادانه حرف حقتان را به من بگوييد و اصلاً ملاحظه جايگاه مرا نكنيد. در خطبه ۲۱۶ كه واقعاً خواندنى است و حضرت در اين خطبه چهره حكومت اسلامى را ترسيم مى كند، در جواب يكى از اصحابشان كه از ايشان ثناگويى و اظهار اطاعت و فرمانبردارى مى كند، مى فرمايند: «فلاتكلمونى بما تكلم به الجبابره و لا تتحفظوامنى بما يتحفظ به عند اهل البادره و لا تخالطونى بالمصانعه و لا تظنوبى استثقالاً فى حق قيل لى... فلاتكفوا عن مقاله به حق او مشوره بعدل فانى لست فى نفسى بفوق ان اخطى و لا آمن ذلك من فعلى الا ان يكفى الله من نفسى ما هو املك به منى»
با من آنطورى كه با جباران و سركشان صحبت مى شود سخن مگوييد و آنچنان كه با تندخويان از روى ترس پنهان كارى و پرده پوشى مى كنند با من چنين رفتار نكنيد بلكه به صورت شفاف برخورد كنيد و نيز سازشكارانه برخورد نكنيد و از گفتن حق نهراسيد و فكر نكنيد كه شنيدن سخن حق براى من سنگين است چون كسى كه شنيدن حرف حق برايش سنگين باشد مسلم عمل به حق براى او سنگين تر است بنابراين از گفتن حق و يا در مقام مشورت از ارائه عدالت خود را بازنداريد كه من هم برتر از خطا نيستم مگر خداوند مرا كفايت كند.
اينها همه جايگاه والاى مردم را در نگاه امام اميرالمومنين نشان مى دهد و ديگر جايى براى طرح اين سخن كه همه چيز در اختيار يك فرد حتى شخصيتى مثل اميرالمومنين باشد باقى نمى گذارد. لذا اينجانب اين مطالب را مضر براى اسلام و جايگاه ولايت فقيه مى دانم.
۳- مطلب ديگر اينكه اگر دين و يا حكومتى ولو اسلامى و حتى حكومت پيامبر براى مردم ارزشى قائل نباشد قطعاً مردم هم براى آن نظام و حكومت و شخص احترامى قائل نخواهند بود و مسلم اين دين است كه منزوى مى شود نه مرد.
۴- در رابطه با آراى حضرت امام كه همه آراى آن قائد بزرگ برگرفته از قرآن و سنت است به صورت روشن و در موارد بى شمار برجايگاه مردم تاكيد شده و خوشبختانه بعضى از برادران روحانى كه سال ها در محضر امام بودند با استناد به فرمايشات آن عزيز به صورت مفصل و روشن توضيح داده اند كه ديگر نيازى به توضيحات حقير نيست.
سخن آخر اينكه بعضى از شاگردان آقاى مصباح در مقام دفاع برآمده و گفته اند كه كسى نمى گويد مردم هيچ نقشى ندارند. مردم در حمايت و بيعت نقش دارند و آن گاه سخن را به مسئله مشروعيت و مقبوليت كشانده اند و گفته اند اتكا به مردم كه امام خمينى در سخنانشان زياد است همين بيعت است. نه اينكه مشروعيت به راى مردم باشد اگر مشروعيت نظام اسلامى به راى مردم باشد پس مشروعيت راى مردم به چيست؛ از دو حال خارج نيست يا ذاتى است يا بالعرض، اگر بگويند بالذات است پس مردم صاحب شريعتند و خودشان مشروعيت سازند. هيچ كس اين را نمى گويد و اگر مشروعيت بالعرض است طبق قاعده فلسفى هر چيز بالعرض بايد به بالذات منتهى شود. مشروعيت راى مردم از مراجع تقليدشان هست...
در مقام پاسخ بايد عرض كنم كه اين سخن آقاى غرويان عوض كردن جهت بحث است. شايد هيچ كس از مباحث مطروحه توسط آيت الله مصباح و ايشان چنين برداشتى نداشته كه بحث مقبوليت و مشروعيت است بلكه همه برداشت ها كه براساس استناد به ظواهر است و ظواهر هم حجت است، اين است كه در نگاه آقايان مردم كاره اى نيستند فقط تكليف دارند و حقى ندارند.
ولى اگر هم بپذيريم كه منظورشان از بحث مسئله مشروعيت و مقبوليت است اين خود مطلب ديگرى است كه نياز به بحث گسترده فقهى و بررسى ادله به صورت عميق دارد ولى در مقام ثبوت و فعلاً نه در مقام اثبات چه مانعى دارد كه مشروعيت نظام هم با انتخاب و نصب مردم باشد اما نه به معنى بالذات تا مردم صاحب شريعت باشند بلكه به معنى بالعرض و اين حق را شارع مقدس اسلام و خدا در زمان غيبت به مردم داده باشد كه از بعضى بيانات حضرت امام به عنوان يك مرجع تقليد و فقيه بى نظير شايد بتوان اين مطلب را استفاده كرد آنجا كه مى فرمايند با روى كار آمدن رضاخان اين سه اصل اسلامى در امر حكومت پايمال شد؛ اول اصل لزوم عدالت در حاكم اسلامى و دوم اصل آزادى مسلمين در راى به حاكم و تعيين سرنوشت خود و سوم اصل استقلال كشور از دخالت اجانب و تسلط آنها بر مقدرات مسلمين و اگر در آن روز براى احياى اين سه اصل اسلامى اقدام شده بود كار به اينجا نمى كشيد (صحيفه امام، ج،۵ ص۲۳۶) كه در اين بيان امام تصريح دارد كه راى به حاكم و تعيين سرنوشت خود در اين رابطه يك اصل اسلامى است.
و يا مى فرمايند ما بناى بر اين نداريم كه يك تحميلى به ملتمان بكنيم و اسلام به ما اجازه نداده است كه ديكتاتورى بكنيم. ما تابع آراى ملت هستيم ملت ما هر طور راى داد ما هم از آنها تبعيت مى كنيم. ما حق نداريم، خداى تبارك و تعالى به ما حق نداده، پيغمبر اسلام به ما حق نداده كه ما يك چيزى به ملتمان تحميل كنيم بله ممكن است گاهى وقت ها ما يك تقاضايى از آنها بكنيم تقاضاى متواضعانه تقاضايى كه خادم يك ملت از ملت مى كند. (صحيفه امام، ج،۱۱ ص۳۴) امام در اين بيان خود را تابع نظر مردم و خواست مردم معرفى مى كند. على القاعده اين مطلب بايد در اصل قضيه باشد والا تبعيت مردم از نظام حاكم در مسائل حكومت يك اصل مسلم در هر نظامى است مخصوصاً در نظام شرعى و اسلامى كه علاوه بر وظيفه قانونى يك تكليف شرعى هم هست. به هر حال در غيرمسلمات از احكام اسلامى ميزان راى ملت است و نسبت به حاكميت هم اگر فقيهى معتقد باشد كه مشروعيت نظام هم با راى مردم است و خدا اين حق را به مردم داده كه در سرنوشتشان دخالت كنند و فردى را در چارچوب مشخص و با شرايط معين انتخاب كنند مشكلى پيش نمى آيد و اين نظر نه مخالف ضرورى دين و نه حتى مخالف با ضرورى فقه است.


