تبليغاتX
جوانان جبهه مشارکت آمل
دکتر سید محمد رضا خاتمی (سرمقاله مشارکت) :

 ۱- هفت سال پيش در شرايطى كه اميد به آينده در سرتاسر كشور موج مى زد، عده اى از فرزندان اين ملت به درستى دريافته بودند كه بايد براى دستيابى به دموكراسى به عنوان سنگ اول آبادانى و پيشرفت كشور نهادهايى را تاسيس كنند تا حلقه معيوب «فقدان آزادى - عقب ماندگى» براى هميشه شكسته شود.
اينچنين بود كه براساس باور دينى خود به مصداق «ولتكن منكم امه يدعون الى الخير و ينهون عن المنكر» رستگارى را در تاسيس نهادى مدرن كه جاى آن همواره در مبادلات سياسى كشور خالى بوده است، ديدند و جبهه مشاركت ايران اسلامى را تاسيس كردند. ترديد نبايد كرد كه ماندگارترين دستاورد اصلاحات نهادهاى مدنى و از همه مهمتر احزاب هستند كه به خصوص در شرايط امروزى اهميت آنها بيش از هر زمان ديگر مشخص مى شود.
۲ - جبهه مشاركت ايران اسلامى در طول هفت سال گذشته بيش از هر نهاد سياسى ديگر مورد توجه مردم و از سوى ديگر بيش از هر نهاد سياسى ديگر آماج حملات ناروا و انتقادهاى بجا و نابجاى اصحاب قدرت، دوستان و همراهان خود قرار داشته است. از يك منظر مى توان اين «هدف» قرار گرفتن حزب را نشانه اثرگذارى عميق آن در عرصه مدنى و بالطبع بر حكومت دانست. در غير اين صورت احزاب ريز و درشت در جبهه اصلاحات و مخالفان آن هستند كه به رغم ادعاهاى فراوان بعضى از آنها، كان لم يكن شيئاً مذكورا. بد نيست در اينجا اين نكته را متذكر شوم (و طبعاً دوستان را بر حذر دارم از ادامه اين روش ) كه عده اى تلاش مى كنند با تنها سرمايه خود يعنى حمله به جبهه مشاركت هم در دل حاكمان جايى باز كنند و هم از اين طريق به مردم بنمايانند كه متاعى در بازار خود دارند.
۳ - در طول هفت سال گذشته بيشترين فشار در سطح نهادهاى سياسى بر حزب مشاركت وارد آمده است، ترور عضو مركزيت حزب و در نتيجه محروم كردن حزب و همه اصلاحات از اين عنصر به غايت تاثير گذار، دستگيرى و محاكمه و زندانى كردن اعضاى مركزيت و اعضاى حزب در مناطق مختلف كشور، توقيف ۵روزنامه حزب (و بالطبع تحميل زيان هاى اقتصادى هنگفت)، تبليغات وسيع و گسترده عليه حزب چه در تريبون هاى رسمى و چه از طريق شب نامه ها، ايراد و افترا ها، ردصلاحيت گسترده كسانى كه با مشاركت همفكرى و همكارى داشتند، در انتخابات مجلس و بالاخره در زمان حاضر حذف همه مشاركتى ها نه تنها از سمت هاى مديريتى خود بلكه در مواردى حتى بريدن نان آنها از طريق كارمندان معمول ادارات نمونه هايى از اين فشارها هستند.
۴ - اما حزب در همه اين حالات مانده است و مى ماند؛ راز اين ماندگارى در چيست؟
الف - همه كسانى كه در حزب وارد شده اند، مى دانستند بهار اصلاحات را خزانى در پى است. اعتقاد آنها به لزوم دموكراسى در كشور و پاسخگو كردن و مشروط كردن حكومت سبب شده است تا با واقع بينى بدانند راه مشكل و پرخطرى را پيش رو دارند. لذا با آمادگى كامل براى پذيرش اين خطرات وارد كار شده اند.
ب - حزب توانسته است با حاكميت سازوكارهاى دموكراتيك در عرصه مناسبات داخلى همواره در تصميمات مهم خود از حمايت اكثريت قاطع اعضاى خود برخوردار باشد و به همين جهت در حزبى كه روزگارى به تعبير دوستان «بين العباسين» (منظور برادر بسيار عزيزم «عباس دوزدوزانى» و برادر بسيار گرانقدرم «عباس عبدى») بود و به همين لحاظ همه در انتظار انشعاب هاى مكرر آن بودند، گذشت زمان چيزى از آن نكاست و تنها بر انسجام و وحدت آن افزود.
ج - به رغم ادعاهاى بى سند مبنى بر اينكه حزب مشاركت تنها به فعاليت هاى سياسى محض پرداخته است، امروز به جرأت ادعا مى كنم حزب (اگر نگويم «تنها حزب» بايد بگويم از معدود احزابى است كه) داراى ديدگاه مشخص اقتصادى و اجتماعى در مورد اداره كشور و در نتيجه داراى برنامه هاى خاص براى ايجاد تحول در كشور است كه اين در سايه زحمت ده ها نفر از كارشناسان زبده حزبى و غيرحزبى براى تدوين اين اصول و برنامه ها بوده است و هم اينك نيز با توان بيشتر و تجربه گران تر در كميسيون برنامه حزب در حال نو شدن است.

د - حزب در طول حيات خود تنها و تنها به حمايت هاى مالى اعضاى خود و كمك هاى مردمى و بخش خصوصى متكى بوده است. حتى يك مورد را نمى توان نشان داد (كمااينكه نتوانسته اند) كه حزب از رانت درون حكومت بهره گرفته باشد و از اين طريق نيازهاى مالى خود را تامين كرده باشد و اين به رغم آن بوده است كه در زمانى مجلس در اختيار حزب بود و در زمانى حداقل ۱۰ تن از وزرا و اعضاى كابينه از همراهان حزب بودند.
حزب بر اين اعتقاد بوده و هست كه مهمترين حمايت دولت اصلاحات از حزب، پايدارى آن دولت در برابر فشارهايى بوده است كه براى بستن فضاى سياسى و فعاليت هاى احزاب و نهادهاى مدنى وارد مى شده است. اين حمايت معنوى دولت اصلاحات سبب آرامش نسبى روحى - روانى براى حزب و همه نهادهاى مدنى ديگر شده بود و چه بسا همين اطمينان خاطر نسبى سبب آن شده بود كه گاه قدر اين همت بزرگ را ندانيم.
۵ - حاصل فعاليت حزب درون حكومت را بايد در مجلس ششم خلاصه كرد. درست است كه تعداد قابل توجهى از اعضاى كابينه به حزب تعلق خاطر داشتند، اما خوب يا بد تعهد و وابستگى آنها به رئيس دولت بود و هيچ كدام از آنها به صفت حزبى انتخاب، نشده بودند. به همين جهت ما ضمن قدردانى از زحمات طاقت فرساى دولتمردان اصلاحات در كابينه طبعاً به عنوان حزب مسئوليت آنها را برعهده نداريم. اما در مورد مجلس با قبول مسئوليت، پذيراى همه نقدها و انتقادات هستيم و به عنوان حزبى كه اكثريت مجلس را در اختيار داشته است، بايد پاسخگوى عملكرد آن مجلس باشيم و به همين جهت اين آمادگى همواره وجود داشته است و در آينده نيز وجود خواهد داشت تا از ميان بحث و جدل هاى حول مجلس ششم تجربه اى براى آينده كشور فراهم كنيم.
۶ - و اينك ما هستيم و ادامه راه: در زمانى كه بعضى از اميدها رنگ باخته است، همه احساس مى كنيم در مقايسه با هشت سال پيش بسيار جلوتر آمده ايم و اينك ما سرمايه اى داريم كه هشت سال پيش نداشتيم. «جبهه مشاركت ايران اسلامى» سرمايه اى كه مى تواند جبران همه يأس ها و نااميدى ها و انشاءالله بى عملى ها باشد كه در زمان فشار از هر سو هجوم مى آورند. دست همه عزيزان همفكر و همراه را مى فشارم و همين جا از همه دوستانى كه مايل به فعاليت حزبى هستند، دعوت مى كنم به هر شيوه اى كه خود مى پسندند، در كنار ما قرار گيرند. همچنين از همه عزيزانى كه در طول سال هاى گذشته درون جبهه اصلاحات درست يا نادرست ما را «نواختند» و از ما جز صبر و تحمل چيزى نديدند، دعوت مى كنم باز هم تيغ نقد را تيز كنند و بر بدن نه چندان قوى حزب ما وارد كنند. چرا كه معتقدم حزب ما با اين نقدها آهنين تر و آبديده تر خواهد شد.

+ نوشته شده توسط سردبیر در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384 و ساعت 23:17 |
جبهه مشارکت ایران اسلامی و روزنامه شرق در آستانه یکصدمین سالگرد انقلاب مشروطه با انتشار نامه ای از همه روشنفکران وصاحب نظران ایران خواستند تا به این پرسش پاسخ کلیدی پاسخ دهند که چرا با گذشت صد سال از مشروطیت هنوز جامعه ایران به اهداف این حرکت بزرگ مردمی دست نیافته است.
متن این نامه به شرح ذیل می باشد:
به نام خدا

محققان ارجمند
يكصد سال پس از پيروزي انقلاب مشروطه، تغييرات بسياري را در جامعه شاهديم. بخشي از اين تحولات نتيجه گذر زمان و پيشرفت در همه جوامع است و بخشي ديگر وامدار تلاش آزاديخواهانه و عدالت‌طلبانه ايرانيان، از زن و مرد، در قرن گذشته است. با وجود اين هنوز بسياري از آرمان‌هاي مشروطه‌خواهان تحقق نيافته است.
جبهه مشاركت ايران اسلامي به عنوان حزبي كه از بدو تأسيس خود "ايران را براي همه ايرانيان" خواسته و "حاكميت قانون" را با هدف مقيد، پاسخگو و مشروطه كردن قدرت پيگيري كرده و توسعه همه‌جانبه و متوازن را منوط به تحقق شعار "معنويت، عدالت و آزادي" دانسته است، تصميم دارد در يكصدمين سالگرد پيروزي انقلاب مشروطه، با همكاري روزنامه شرق و با استفاده از نظريات همه صاحب‌نظران محترم به اين پرسش ملي بپردازد كه چرا با وجود يكصدسال تلاش آزاديخواهانه و عدالت‌طلبانه، هنوز دموكراسي در ايران نهادينه نشده‌ است.
باعث افتخار ما خواهد بود انديشمندان متعهد و دلسوز و نيز احزاب و گروه‌ها با ارائه مقاله به اين موضوع راهبردي كه در سال آينده در همايشي ملي به بحث گذاشته خواهد شد، بپردازند.
ستاد بزرگداشت يكصدمين سالگرد پيروزي انقلاب مشروطه
جبهه مشاركت ايران اسلامي
12/9/1384

+ نوشته شده توسط سردبیر در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384 و ساعت 23:16 |
فرارسیدن ۱۶ آذر روز دانشجو - یادمان جاوید سه آذر اهورایی - بر دانشجو یان و دانشگاهیان آگاه و آزاده ایران زمین مبارک باد.

+ نوشته شده توسط سردبیر در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384 و ساعت 22:33 |
شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین هایل                  کجادانند حال ما سبکباران ساحل ها

بانهایت تاسف وتاثر حادثه سقوط هواپیمای۱۳۰ -c  و درگذشت جانسوز شمارزیادی از خبرنگاران و اصحاب رسانه ومطبوعات  را خدمت همه هموطنان گرامی وخانواده های عزیزان سفرکرده تسلیت عرض می نماییم.

+ نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 و ساعت 21:35 |

روزنامه شرق -  محمد قوچانى :

آيا لوياتان را با قلاب توانى كشيد؟ يا زبانش را با ريسمان توانى فشرد؟ آيا در بينى او مهار توانى كشيد؟ يا چانه اش را با قلاب توانى سفت؟ آيا او نزد تو تضرع زياد خواهد نمود؟ يا سخنان ملايم به تو خواهد گفت؟ آيا با تو عهد خواهد بست يا او را براى بندگى دائمى خواهى گرفت؟... اگر دست خود را بر او بگذارى جنگ را به ياد خواهى داشت و ديگر نخواهى كرد. اينك اميد به او باطل است.
كتاب مقدس، عهد عتيق
كتاب ايوب، ص ۶۴۳
سرفصل
استبداد منور
در بهار سال ۱۳۸۴ در اوج استقرار دولت جمهورى اسلامى و در شرايطى كه از دولت شاهى و پهلوى نه  نشانى مانده بود و نه تاك نشانى، از يكى از مشهورترين و وفادارترين نامزدهاى رياست اين دولت نقل شد كه: «من رضاخان حزب اللهى هستم.» گرچه اين نقل قول بلافاصله تكذيب شد اما شايعه سازان زيركانه، خبرى جعل كرده بودند كه ساخت و پرداخت آن برخاسته از روان شناسى سياسى جامعه ايران بود. در تاريخ تجدد سياسى ايران چه بسيار عوام و خواص كه بيراه از ديكتاتورى مصلح و استبداد منور سخن گفته اند و دولت مطلقه را بر دولت مشروطه ترجيح داده اند به شرط آنكه اگر آزادى نيست، آرامش باشد و به همين علت است كه هرازگاهى مستبدى در تاريخ مدرن ايران ظهور مى كند و اگر هم مستبدى ظهور نكند عوام و خواص با چراغ در جست وجوى مستبدى مى چرخند كه نور استبداد روشن بماند و استبداد منور جايگزين آزادى موحش شود و چون رضاخان اولينِ اين مستبدان، شناخته مى شود پس هر كس به صفتى خويش را ويراسته او معرفى مى كند. اين گونه است كه نام رضاخان نام جمله مستبدان تاريخ مدرن ايران است. چه پيش از او و چه پس از او.رضاخان با همه انحراف هايى كه در تجددخواهى ايرانيان ايجاد كرد و از مشروطه مطلقه اى ساخت ناخودآگاه به بخشى از حافظه تاريخى مردمان، مديران و حتى روشنفكران ايران تبديل شده است و اين در تاريخ ايران عجب نيست؛ چه ما همان مردمى هستيم كه نام اسكندر و چنگيز اين مهاجمان به ايران زمين را بر فرزندان خويش مى گذاريم و ما همان نخبگانى هستيم كه سرود سر داده ايم كه «بازگويند تا فرداى دگر صبر كن تا نادرى پيدا شود، نادرى پيدا نخواهد شد اميد، كاشكى اسكندرى پيدا شود.» اين گونه است كه نه رضاخان، كه استبداد (ولو استبداد بيگانگان يونانى و تازى و تاتارى و تركى) به بخشى از حافظه تاريخى ايرانيان تبديل مى شود و چرخه مطلقه و مشروطه طى صدوپنجاه سال تاريخ مدرنيته سياسى در پادشاهى ايران تكرار مى شود. دولت مطلقه ناصرى به دولت مشروطه تبديل مى شود و دولت مشروطه به دولت مطلقه پهلوى اول و دولت مطلقه او به دولت مشروطه مصدقى و دولت مشروطه مصدقى به دولت مطلقه پهلوى دوم و دولت مطلقه.با پيروزى انقلاب اسلامى در سال ۱۳۵۷ گرچه ايران جمهورى شد،اما سنت سياسى عصر جديد برجاى ماند و دولت مشروطه جمهورى اسلامى و هرج ومرج ساليان پايانى دهه پنجاه به نظم و نظام دهه شصت و آن نيز به دولت خاتمى و دولت خاتمى نيز به دولت احمدى نژاد تبديل شد. و اين چنين است كه نه مشروطه و نه مطلقه گويى هيچ يك در اين ديار پايدار نيست.
اينك پرسش در اينجا است كه چرا ما ايرانيان در ايجاد هر دو صورت دولت مدرن ناكام مانده ايم؟ آيا نزاع مشروطه خواهان و مطلقه خواهان سبب ناپايدارى اين صورت بندى شده است؟ اصولاً چنين نزاعى تا چه اندازه حقيقى است؟ آيا دولت مطلقه و دولت مشروطه دو مفهوم متضاد هستند يا صورت هايى از ساختى يگانه اند؟ مشروطه خواهان در مشروعيت دولت هاى مطلقه ترديد دارند و مطلقه خواهان در كارآمدى دولت هاى مشروطه و چه بسا هر دو راست مى گويند. دولت هاى مشروطه ايران كه به ترتيب در سال هاى ۱۳۰۰ _ ۱۲۸۵ (مشروطه اول و دوم)، ۳۲-۱۳۲۰ (مشروطه سوم) و نيز ۶۰-۱۳۵۷ (جمهورى اول) و ۸۴-۱۳۶۸ (جمهورى سوم) مستقر بودند عمدتاً دربرگيرنده موارد روشنى از هرج ومرج، نزاع هاى بى حاصل سياسى و كارشكنى هاى حزبى و جناحى بود به گونه اى كه ميل به مطلقه خواهى را در بين مردم تشديد مى كرد و طبق قاعده اى ديالكتيكى پس از هر دوره دولت مشروطه، دولتى مطلقه برسر كار آمده است. اما در عين حال دولت هاى مطلقه نيز همواره آميزه اى از ترس و ناگزيرى را مبناى مشروعيت خود قرار داده اند و در عصر مدرنيته به شيوه الحق لمن غلب حكومت كرده اند و مردم نيز پذيرفته اند كه در كف شير نر خونخواره اى غيرتسليم و رضا كو چاره اى؟ دولت ناصرالدين شاه قاجار (۱۳۱۳ _ ۱۲۶۴ ق)، دولت رضاشاه پهلوى (۱۳۲۰ _ ۱۳۰۴ش) و بخش عمده دولت محمدرضا شاه پهلوى (۱۳۵۷ _ ۱۳۳۲ش) مصداق اين مشروعيت از راه ترس بوده اند. بدين ترتيب نزاع دوگانه دولت مطلقه و دولت مشروطه طى صدوپنجاه سال به بزرگترين مانع در راه ايجاد دولت مدرن در ايران تبديل شده است. دوگانه اى كه در جهان غرب اتفاقاً به عامل اصلى تاسيس دولت مدرن تبديل شده است.
فصل اول
دولت به مثابه هيولا
غربيان دو مفهوم دولت مطلقه و دولت مشروطه را در عرض هم و مقابل يكديگر قرار نمى دهند. دولت مطلقه نه به معناى دولت مستبد كه به معناى دولتى با اختيارات و مسئوليت هاى مطلق در اعمال انحصارى قدرت است كه به موجب قراردادهاى اجتماعى اين حق و تكليف به آن تفويض شده است. دولت مطلقه غربى به اين معنا در برابر دولت هايى قرار مى گيرد كه فاقد اقتدار لازم براى حكمرانى هستند اما در عين حال از دولت هايى كه بدون قانون نيز حكومت مى كنند متمايز مى شوند. بنابراين از نظر التزام به قانون (هر قانونى ولو قانون هاى ظالمانه يا برخاسته از نظر بخشى از جامعه مانند اشراف) هر دولت مطلقه اى مشروطه هم هست و دولت مشروطه نيز نوعى دولت مطلقه است.
در ميان ايرانيان اولين كسى كه اين مفهوم را درك كرد ميرزا ملكم خان ناظم الدوله بود. ميرزا در كتابچه غيبى، كه اولين سند پيش نويس قانون اساسى (دفتر تنظيمات) در ايران است مى نويسد: «سلطنت مطلق نيز بر دو قسم است: يكى سلطنت مطلق منظم و ديگرى سلطنت هاى مطلق غيرمنظم. در سلطنت مطلق منظم مثل روس و نمسه [اتريش] و عثمانى اگرچه پادشاه هر دو اختيار حكومت [وضع قانون و اجراى قانون] را كاملاً به دست خود دارد وليكن به جهت نظم دولت و حفظ قدرت شخصى خود اين دو اختيار را هرگز مخلوط هم استعمال نمى كند. هرگز نمى شود كه سلاطين روس و نمسه به وزراى خود اختيار بدهند كه هم وضع قانون بكنند و هم اجراى قانون. اين دو اختيار از همديگر فرق كلى دارند. در سلطنت هاى مطلق غيرمنظم فرق اين دو اختيار را نفهميده اند و هر دو را مخلوط هم استعمال مى كنند.» (۳۲:۱)
اصل مفهومى كه ميرزا ملكم خان آن را به درستى فهميده و به امراى دولت وقت ايران آموزش مى دهد، از سوى فيلسوف سياسى بريتانيايى توماس هابز طرح شده است. توماس هابز در سال ۱۶۵۱ ميلادى رساله اى نوشت كه نام آن را از تورات وام گرفته بود، لوياتان هيولايى افسانه اى است كه در عهد عتيق، كتاب ايوب نبى  از آن نام برده شده است و هابز (كه همچون ملكم معتقد به دولت مطلقه بود) آن را نماد دولت قرار داد و نوشت: «آن لوياتان عظيمى كه كشور يا دولت ... خوانده مى شود، به كمك فن و صناعت ساخته شده است و صرفاً انسانى مصنوعى است كه از انسان طبيعى عظيم تر و نيرومندتر است و براى حراست و دفاع از او ايجاد شده است و در آن حاكميت همچون روحى مصنوعى است كه به كل بدن زندگى و حركت مى بخشد و در آن قضات و حكام و ديگر كارگزاران قوه قضائيه، مجريه همچون مفاصل مصنوعى هستند. پاداش و كيفر ... رگ ها و اعصابى هستند كه همان وظيفه را در بدن طبيعى انجام مى دهند، ثروت و مكنت همه اعضا در حكم قوت آنند، حفظ امنيت مردم ... كار ويژه اصلى آن است. مشاوران كه مطالب مورد نياز را به اطلاع مى رسانند در حكم حافظه آنند، عدالت و قوانين عقل و اراده مصنوعى هستند، اجماع و توافق در حكم تندرستى، فتنه و شورش در حكم بيمارى و جنگ داخلى در حكم مرگ آن موجود است. سرانجام اينكه پيمان ها و ميثاق هايى كه به موجب آنها نخست اجزاى اين پيكر سياسى ساخته و سپس تركيب و يكپارچه شده اند، همانند حكمى هستند كه خداوند در روز خلقت اعلام كرد و فرمود: پس انسان را خلق مى كنيم.» (۷۳:۲)
توماس هابز در فلسفه سياسى مدرن به جهت بازآفرينى لوياتان مقامى ارجمند دارد، گرچه از آنجا كه هابز از مخالفان دموكراسى و حاميان ديكتاتورى به شمار مى رود، او را نمى توان در شمار فيلسوفان مدافع مدرنيته سياسى (دموكراسى) جاى داد اما فلسفه سياسى او به شيوه اى شگفت در خدمت ليبراليسم و ليبرال دموكراسى قرار گرفت. چنين جايگاهى در واقع با درك ديالكتيكى از رابطه دولت و آزادى به دست مى آيد. فيلسوفان سياسى مدرن در جهان باستان با «دولت-شهرها»يى مواجه بودند كه اشكال ابتدايى و ناتمام دموكراسى را در آتن، رم، فلورانس، ونيز و ديگر شهرهاى يونان و ايتاليا برقرار كرده بودند. اما با گذار از «دولت _ شهرها» و ايجاد امپراتورى دو عارضه در كوتاه مدت و درازمدت به جان دموكراسى افتاد. در امپراتورى هاى غربى (اسكندر و روم) كثرت ملل تحت سلطه سبب مى شد، امكان دموكراسى مستقيم و اوليه وجود نداشته باشد و مفهوم ديكتاتور در روم باستان براى ايجاد نظم و حفظ امپراتورى به وجود آيد. گرچه به نظر مى رسد ديكتاتور واژه اى مدرن است، اما اولين ديكتاتورها (يعنى مستبدان قانونى در برابر مستبدانى كه از هيچ قانونى پيروى نمى كنند) كنسول هاى روم باستان بود كه از سنا برخاسته بودند. دموكراسى اوليه تنها در دولت شهرهايى كه شهروندان آن مى توانستند مستقيماً راى دهند، معنادار و ممكن بود. اما در امپراتورى بايد يك ديكتاتور امپراتور مى شد تا بتواند اعمال قدرت كند. به تدريج دولت شهرها در جهان غرب فرو پاشيد و عصر امپراتورى ها آغاز شد. حتى زمانى كه عمر امپراتورى روم به پايان رسيد و پيش از آن وقتى اين امپراتورى در احتضار قرار داشت، دستگاه كليسا و پاپ وظايف امپراتورى را برعهده گرفتند. اما در درازمدت با فروپاشى امپراتورى ها ساخت سياسى تازه اى شكل گرفت كه نه «دولت _ شهر» بود و نه «امپراتورى». اين ساخت جديد بعدها در اروپا به نام «دولت _ ملت» ناميده شد. «دولت _ ملت» ها خود هم محصول آشوب در امپراتورى بودند و هم در درون خود از آشوب رنج مى بردند. طبقه نيرومند زمين دار در اروپا به ويژه اروپاى مركزى و وجود شاهان كوچك سبب مى شد كه نهاد مركزى دولت نتواند مقتدرانه حكومت كند. آثار فيلسوفانى چون هابز و ظهور دولتمردانى چون بيسمارك در چنين شرايطى رخ نمود. گرچه هابز مردى بريتانيايى بود، اما ظاهراً بايد اتوفون بيسمارك صدراعظم آهنين آلمان را مصداق همان هيولايى (لوياتان) بدانيم كه هابز آن را ترسيم كرد. پيدايش دولت آلمان از خاكستر امپراتورى مقدس روم محصول تدبير بيسمارك در ايجاد دولتى مطلقه بود. هر چند كه اين دولت براساس اراده رايش تاگ (پارلمان آلمان) منعقد شد و به اصطلاح ميرزا ملكم خان از زمره سلطنت هاى مطلق منظم بود. در سال هاى بعد دولت هاى مشابهى در اروپا بر همين مبنا شكل گرفت كه گرچه نام خود را امپراتورى نهادند، اما نسبتى با امپراتورى هاى چندمليتى (مانند روم باستان) نداشتند. دولت آلمان و دولت ايتاليا در آن عصر از اين رو مطلقه خوانده مى شوند كه بر نظام ملوك الطوايفى و «دولت _ شهرهاى» كوچك غلبه كردند و براساس آن چه مليت آلمانى يا ايتاليايى مى خواندند،  دولتى ملى به وجود آوردند. اين سير تحول سياسى در فرانسه و بريتانيا به اشكال ديگرى رخ داد. در بريتانيا اتحاد ممالك ولز، انگليس و اسكاتلند و الحاق ايرلند بدان جزيره از يك سو و عقد معاهده بزرگ اشراف و شاه (مشهور به ماگناكارتا يا منشور كبير) سبب شد مفهوم دولت مطلقه و دولت مشروطه به صورت همزمان شكل گيرد. براساس ماگناكارتا شاه و اشراف داراى حقوقى متقابل شدند كه اساس دولت ملى بريتانيا را تشكيل داد. از يك سو اشراف ناگزير از اطاعت از شاه بودند و او را به عنوان تنها شاه بريتانيا به رسميت مى شناختند (دولت مطلقه) و از سوى ديگر شاه ناگزير از تن دادن به پارلمان (ابتدا مجلس لردها و سپس مجلس عوام) براى اداره امور اجرايى بود (دولت مشروطه). در فرانسه اما تنها وقوع انقلابى جمهوريخواهانه بود كه مشروطه خواهى را براى دولت مطلقه فرانسه به ارمغان آورد. اوج اقتدار فرانسه را عصر سلطنت لويى چهاردهم مى دانند كه گفته بود «قانون يعنى آن چه من مى گويم.» بدين ترتيب در فرانسه عصر بوربون ها ميان فرمان و قانون فرقى وجود نداشت و برخلاف بريتانيا حتى اشراف نيز قدرتى مستقل از شاه نداشتند تا در مجمع بزرگان فرانسه قدرت مطلق شاه را مشروط كنند. فرجام كار، انقلاب كبير فرانسه در سال ۱۷۸۹ بود. بدين ترتيب همه ملل اروپاى غربى به شيوه اى ديالكتيكى دولت هاى مطلقه ملى را به دولت هاى مشروطه ملى تبديل كردند. در پاره اى از كشورها، انقلاب و در پاره اى ديگر جنگ دولت مطلقه را به دولت مشروطه تبديل كرد. در واقع دولت مطلقه تزى بود كه همزمان آنتى تز خود را در درونش پرورش مى داد. ايجاد دولت مطلقه به معناى وضع قانونى بود كه همه اتباع آن دولت ناگزير از تن دادن به آن بودند، اما به تدريج همان اتباع خواهان مشاركت در وضع اين قانون و تبديل فرامين شاه به قوانين ملت بودند. بنابراين مشروطه خواهى به عنوان نتيجه منطقى دولت مطلقه در اروپا شكل گرفت و به جاى آن كه اين دو مفهوم دولت مدرن در عرض قرار گيرند، در طول هم مستقر شدند و يكديگر را تكميل كردند.
ديالكتيك دولت مطلقه و دولت مشروطه در اروپا مهمترين عامل تاسيس دولت مدرن در غرب است. بدين معنا كه بورژوازى اروپا پس از غلبه بر اشرافيت اين قاره (كه مدافع ساخت امپراتورى بود) دولت هايى تاسيس كرد كه گرچه پادشاهى و مطلقه بود اما به زودى مشروطه و جمهورى شد. ذكر اين نكته البته ضرورى است كه در اين رساله مدرنيته همان جنبشى است كه در قطعاتى از تاريخ اروپا شكل گرفت و محصول فعل و انفعالات عصر روشنگرى فلسفى، اصلاح دينى و سرانجام انقلاب صنعتى بود. بنابراين ما درباره مفهومى رها و لامكان و لازمان به نام تجدد يا توسعه سخن نمى گوييم و به طور مشخص از همان مدرنيته اى حرف مى زنيم كه بورژوازى پيامبر آن بود و عقل خودبنياد و معاش سرمايه دارى صورت فرهنگى و اقتصادى آن را تشكيل مى داد. به همين دليل چاره اى جز اذعان به اين نكته نداريم كه بنابه مشاهدات تاريخى و نتايج فلسفى برآمده از آن مدرنيته غربى و اروپايى يا در ايران
   قابل تكرار نبود يا اگر امكان تكرار داشت چاره اى جز توجه به مناسباتى كه در اروپا دولت مدرن را ساخت نداشت. براساس اين مناسبات بوژوازى (روشنفكران و تاجران و كشيش هاى پروتستان) براى غلبه بر نظام اقتصادى و سياسى كهن كه در صورت امپراتورى متجلى بود و فئودال ها، امپراتورها و كشيش هاى كاتوليك پيامبر آن بودند راهى جز تاسيس دولت مطلقه نداشتند. دولت هاى مطلقه اى كه پايه گذار ساخت دولت و ملت شدند و سپس آن را به دولت هاى مشروطه تحويل دادند.
در ايران اما اين فرايند كاملاً متفاوت ظاهر شد. امپراتورى ايران تا پيش از عصر ناصرى چنان طبقات اجتماعى از فئودال ها تا سرمايه داران را كوفته بود كه آنان امكان تاثيرگذارى بر ساخت قدرت را نداشتند بنابراين همه طبقات اجتماعى در يك سو و دولت از سوى ديگر قرار داشت. طرفه آنكه اين دولت چندى بعد خود به مدرن سازى پرداخت و جنبش مدرنيته دولتى در ايران آغاز شد.
فصل دوم
پايان امپراتورى
ايران در صد و پنجاه سال قبل نيز وضعيتى مشابه اروپاى قرن هفدهم داشت. در واقع تاريخ قرن نوزدهم ايران عملاً به بازسازى تاريخ قرن هفدهم و هجدهم اروپا تبديل شد. عموماً تصور مى شود كه دولت پهلوى اول آغاز تجدد در ايران است، تصورى كه در گذشته از سوى اين دولت و سپس توسط برخى مورخان و نيز عوام دامان زده شده است. با وجود اين آغاز تجدد در ايران را بايد دست كم هفتاد سال به عقب برد و از عصر ناصرى آغاز كرد. ناصرالدين شاه قاجار بدون شك مهمترين پادشاه قاجار است. او در ميانه دو ساخت سنتى و مدرن دولت در ايران قرار داشت و تا پايان عمر نيز به انتخاب ميان سنت و مدرنيته دست نزد. در عصر او بود كه ايران در شكل جغرافيايى كنونى اش تثبيت شد و به تدريج مفهوم ملت ايران شكل گرفت. آقامحمدخان موسس دولت قاجار آخرين فاتح ايرانى بود. فاتحى كه با وجود لشكركشى هايش هيچ خاك پايدارى را به ايران نيفزود. پيش از اين نادرشاه افشار نيز (كه معمولاً به عنوان يك فاتح بزرگ مورد تجليل قرار مى گيرد) با حمله به هندوستان دورنماى فرهنگى ايران بزرگ را نابود كرد و با وجود آنكه به دليل فتوحات «سزار»وار و «ناپلئون»گونه اش نزد افكار عمومى ايرانيان شايسته لقب امپراتور شناخته مى شود اما عملاً مفهوم امپراتورى ايران را به گور برد. امپراتورى، ساختى اقتدارگرايانه اما عمدتاً چندمليتى و چندفرهنگى است. از اين جهت قطعاً ايرانيان بر ملل ديگر فضل تقدم دارند كه هگل فيلسوف بزرگ آلمان نيز امپراتورى هخامنشى را اولين دولت بزرگ جهان خوانده است. در وصيتنامه منسوب به داريوش، شاه هخامنشى مى خوانيم كه: «اينك كه من از دنيا مى روم بيست و پنج كشور جزء امپراتورى ايران است و در تمام آن كشورها پول ايران رواج دارد، ايرانيان در آن كشورها داراى احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراى احترام هستند. جانشين من خشايارشاه بايد مثل من در حفظ اين كشورها بكوشد. راه نگهدارى اين كشورها اين است كه در امور داخلى آنها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد.»
فارغ از آنكه اين وصيت منسوب به داريوش تا چه اندازه صحت و سنديت داشته باشد، بايد گفت ادب و آداب امپراتورى همان بود كه داريوش گفته است و اين نظم و نظام در دولت هاى ايران باستان (به ويژه هخامنشيان) و نيز در مهم ترين دولت ايران اسلامى (دولت صفويان) رعايت مى شد.
گرچه عبارت شاهنشاه را رضا خان و پسرش مصادره كردند و به غلط به كار بردند اما معناى اين عبارت (شاه شاهان) گوياى نوعى نظام فدرالى در ايران باستان بود كه مذهب ها، قوميت ها و زبان هاى گوناگون را بر مى تافت و ساخت سياسى ايران را متكثر و چند وجهى مى ساخت. نادرشاه افشار با حمله به هندوستان و تاراج ثروت هاى آن (كه اكنون به نام ثروت هاى ملى ايرانيان شناخته مى شود) جغرافياى فرهنگى ايران را كه مستقل از جغرافياى سياسى آن بود محدود ساخت. او درواقع فلسفه سياسى همزيستى در امپراتورى ايران را در حمله به هند منهدم كرد. نفرت هنديان از ايرانيان در اين زمان برانگيخته شد و دولت مغولى هند كه به زبان فارسى سخن مى گفت و با آئين ايرانشهرى حكومت مى كرد و با ديانت اسلامى بر ملتى هندى به نيكى حكومت مى كرد (چنان كه جواهر لعل نهروى هندو دوره دولت اسلامى در هند را عصر طلايى تاريخ اين كشور مى خواند) ساقط كرد و راه براى نفوذ انگليسى ها در هند باز شد. خروج هند از جغرافياى فرهنگ ايران (اگر نادر به هند حمله نمى كرد و دولت هند را ضعيف و ساقط نمى كرد اكنون بيش از يك ميليارد انسان به زبان فارسى مسلط بودند و ادبيات و فرهنگ ايران در محدوده مرز هاى جغرافيايى آن نمى ماند) عملاً تير خلاصى بر مفهوم تاريخى امپراتورى ايران بود. آقامحمد خان قاجار نيز چندى بعد با حملات خونين به مردمان قفقاز و گرجستان سنگ بناى شكست فتحعلى شاه قاجار را در نبرد با روسيه نهاد و ايران بيش از پيش از تكثر فرهنگى تاريخ و سرزمين خود دور افتاد. در عصر ناصرى نيز هرات از ايران جدا شد و مقدمات ايجاد مليت ايرانى به وجود آمد. زبان هاى چند گانه (فارسى- عربى- تركى- ارمنى- كردى- گرجى- سانسكريت و...) به حداكثر دو تا سه زبان فرو كاسته شد و مذاهب چند گانه (شيعه- سنى- مسيحى- هندو و...) به يك مذهب رسمى تبديل شد. مهم نيست كه اين عبور از كثرت به وحدت مثبت است يا منفى اما مى توان ثابت كرد آن ايرانى كه مساحتش به ۱۹۵/۶۴۸/۱ كيلومتر مربع طى صد سال پس از حكومت نادر رسيد ديگر امپراتورى نبود.عبارت ممالك محروسه ايران به تدريج به مملكت ايران تبديل شد و هر دو مفهوم ايران بزرگ و امت واحده (كه در دوره صفويه با رويارويى دولت شيعه ايران در برابر دولت سنى عثمانى مخدوش شده بود) به پايان تاريخ خود رسيدند. اينك شاهى در ايران حكومت مى كرد كه بيش از هميشه مايل بود خود را شاه ايرانيان و شاه شيعيان بخواند و نه شاه شاهان. به همين جهت سازوكار دولت مدرن مورد توجه اصلاح طلبان عصر قرار گرفت. اولين آنان ظاهراً ميرزا تقى خان امير كبير بود. امير كبير البته به راهى رفت كه پيش از او عباس ميرزاى ناكام آن را ناتمام گذارده بود. ايجاد دولت مطلقه در ايران همواره از ايجاد نظام جديد و ارتش مدرن آغاز شده است و امير كبير نيز چنين كرد. امير كبير را مى توان متاثر از مكتب روسى تجدد دانست. مكتبى كه در آن پتر كبير پس از ديدار از اروپا و هلند دستور داد روس ها محاسن خود را بتراشند و لباس نو بر تن كنند و كشتى بسازند و... اين مكتب را مى توان مدرنيته دولتى يا مدرنيته آمرانه نيز خواند و عمدتاً در كشور هايى جست وجو كرد كه از مركز اروپا دور هستند و در تقليد از آن سعى وافرى دارند. مى دانيم كه امير كبير از سن پيترزبورگ ديدار كرده بود. شهرى كه مظهر مدرنيته دولتى است. پتر كبير كه عاشق بندر بود و مى خواست كشتى داشته باشد پس از ديدار از آمستردام هلند، دل از مسكو پايتخت سنتى و بدون ساحل روسيه كند و خود شخصاً نظارت كرد تا بندرى براى روسيه در آب هاى غربى و شمالى ساخته شود و اين شهر مدرن را به نام خود سن پيترزبورگ (با لهجه آلمانى) خواند. شهرى كه به فرمان مدرنيته ساخته شده بودند نه با قانون سنت. شهرى كه در زمانى كوتاه ساخته شده بودند در طول تاريخ. اقدامات امير كبير در گذر زمان شباهتى تام به پيروان مكتب مدرنيته دولتى داشت. او همزمان صدر اعظم و امير نظام شد و دستور ايجاد نهادهاى مدرن با ضرب و زور نظام داد.
مدرسه دارالفنون نياى كبير دانشگاه تهران است كه تاريخى مستقل از حوزه ها و مدارس علميه ايران داشت و معلمان غربى در آن تدريس مى كردند. بديهى است دانش سنتى و نظام قديمى توليد دانش از مدرن كردن ايران ناتوان بود اما آنچه امير كبير در جهت مدرن سازى ايران انجام داد نه اصلاح اين نظام سنتى توليد دانش كه خلق رقيب براى آن و خلق نهادى موازى بود كه با پرورش نخبگان جديد (به ويژه در دوره رضا خان) به زودى شكافى عميق را در ساخت سياسى و اجتماعى ايران ميان روشنفكران و روحانيان ايجاد كرد و جامعه ايران را به دو پاره متضاد بدل ساخت.
امير كبير همچنين پس از كاغذ اخبار، اولين روزنامه دولتى ايران را منتشر كرد. اين در حالى است كه روزنامه هاى جهانى غرب در بستر مناسبات تجارى و مدنى شكل گرفته بودند و دولت ها هرگز آغاز گر اين نظام اطلاع رسانى نبودند. تجدد دولتى و متجددان دولتى چه كسانى كه در مدارس جديد عهد ناصرى درس خواندند و چه كسانى كه در رسانه هاى دولتى اين عصر مقاله نوشتند نياكان طبقه جديدى در ايران و جهان شدند كه بورژوازى دولتى يا متجددان حكومتى بهترين نام براى ايشان است. بدين معنا مدرنيته در ايران نه مانند غرب از جامعه مدنى كه از دولت آغاز شد و اگر در اروپا، جامعه مدنى دولت مدرن را ايجاد كرد در ايران اين دولت مدرن بود كه مى خواست جامعه مدنى (دانشگاه ها، روزنامه ها، روشنفكران و...) را خلق كند.
بنابراين محمد على همايون كاتوزيان بيراه نمى  گويد كه:
امير نظام در پيشينه اجتماعى، مقام نظامى (امير نظام لقب ويژه اى بود كه براى او ساخته شد تا فرماندهى عالى او بر نيروهاى مسلح را نشان دهد همان طور كه سردار سپه براى رضا خان ساخته شد) جاه طلبى هاى شخصى و روش ها و آرمان هاى شبه  مدرنيستى او به گونه اى شگفت انگيز به رضا خان پهلوى مى ماند. جاى ترديد چندانى نيست كه اگر او زنده مانده بود در اسطوره شناسى تاريخى ايرانيان اينك از او به عنوان عامل يكى از قدرت هاى بيگانه و مستبدى بى رحم ياد مى شد. (۹۵: ۳)
فصل سوم
گذار از بى دولتى
نقدى كه محمد على همايون كاتوزيان بر امير كبير وارد مى داند البته بى سابقه و نقدى معطوف به آموزه هاى قرن بيستم نيست. در همان سال ها ميرزا ملكم خان ناظم الدوله بدون آن كه نامى از امير كبير و سلف اصلاح طلب او عباس ميرزا ببرد مى نويسد:
«كارخانجات يوروپ بر دو نوع است: يك نوع آن را از اجسام و فلزات ساخته اند و نوع ديگر از افراد بنى آدم ترتيب داده اند... محصول كارخانجات فلزى هم كم و بيش در ايران معروف است مثل ساعت و تفنگ و تلغراف و كشتى بخار از وضع و ترتيب اين قسم كارخانجات فى الجمله اطلاع داريم اما از تدابير و هنرى كه فرنگى ها در كارخانجات انسانى به كار برده اند اصلاً اطلاع نداريم.... در فرنگ ميان اين كارخانجات انسانى يك كارخانه اى دارند كه در مركز دولت واقع شده است و محرك جميع ساير كارخانجات است. اين دستگاه بزرگ را دستگاه ديوان مى نامند... در اختراعات صنايع هر قدر كه از ملل فرهنگ عقب افتاده ايم در اين فقره ترتيب دستگاه ديوان صد مرتبه بيشتر غافل و دور مانده ايم.
زيرا كه ما در اين دو سه هزار سال در عوالم صنايع فى الجمله ترقى كرده ايم. چنان كه عوض تير و كمان، توپ و تفنگ داريم ولى در علم ترتيب دستگاه ديوان اصلاً ترقى نكرده ايم چنان كه دو هزار سال قبل از اين [هر طور] ماليات مى گرفتيم امروز هم به همان طور مى گيريم. رسم حكومت و تقسيم ولايت و ترتيب استيفا و عموم شقوق اعمال ديوان هنوز در حالت سه هزار سال قبل [از اين] باقى هستند [بلكه تنزل كرده است].» (۳۰ تا ۲۸: ۱)
ديوان در ادبيات صدوپنجاه سال پيش ايران همان مفهوم دولت بلكه دولت مدرن است كه اكنون درباره آن سخن مى گوييم. پيش از عصر ناصرى دولت سنتى در ايران نظامى ساده و فاقد پيچيدگى هاى ادارى بود. نهاد سلطنت و نهاد وزارت از عصر باستان ايران را به يارى هم اداره مى كردند و گاه مشاورانى براى خود بر مى گزيدند (مانند مجلس مهستان در دولت اشكانيان) يا آنكه مقامات دينى به اين تركيب افزوده مى شدند. (مانند دولت ساسانيان و دولت صفويان)
در بهترين حالت شاه رئيس كشور بود و امور را به سه دسته تقسيم مى كرد: امور ادارى كه بر عهده وزير بود، امور نظامى كه بر عهده امير بود و امور حقوقى (فقهى) و آموزشى كه بر عهده فقيه بود. اين مدل به ويژه در دولت صفويه مورد عمل قرار مى گرفت و به تناسب ضعف و قدرت شاه قدرت وزيران يا فقيهان بسيار مى شود.
از سوى ديگر ساخت قبيله اى ايران سبب مى شد عشيره ها و عشاير در دولت نفوذى بلامنازع داشته باشند. در واقع عشيره ها همانند احزاب مدرن پشتوانه تاسيس يك دولت و سلسله حكومتى در ايران بودند و رئيس عشيره، ريش سفيد و شيخ طايفه به حساب مى آمد. قبيله ها و عشيره ها عمدتاً دربار را تحت نفوذ خود داشتند و از طريق انتخاب شاه و وليعهد بر سلطنت و دولت اعمال فشار مى كردند.
وزيران نيز كه عمدتاً از شهرنشينان و علماى غير روحانى برگزيده مى شدند بسته به رابطه اى كه با شاه و دربار داشتند داراى اقتدار بودند. وزيركشى به عنوان يك سنت تاريخى در ايران محصول سلب اعتماد شاه به وزير و دسيسه هاى درباريانى بود كه دولتمردى فردى خارج از عشيره و قبيله را برنمى تافتند. تضاد دربار و ديوان در همين فرآيند شكل گرفته است كه مى توان آن را بازآفرينى تضاد عشاير و شهروندان نيز دانست.
دربار ناصرالدين شاه نيز چنين نقشى را در نيمه اول سلطنت وى ايفا كرد. قتل ميرزا تقى خان اميركبير دقيقاً همين سير را سپرى كرده است: دسيسه دربار عشيره اى بر عليه نخبه اى خارج از عشيره. اما ناصرالدين شاه در گذر زمان ناگزير از تن دادن به اقتضائات دولت مدرن بود. در واقع اين حس بيش از همه در پايان سلطنت ناصرالدين شاه به او دست داد چرا كه گمان مى برد (و به درستى گمان مى برد) كه در سلسله قاجار ديگر شاهى به استبداد راى و اقتدار عمل او متولد نخواهد شد. در خاطرات منسوب به تاج السلطنه دختر ناصرالدين شاه (كه البته ايرج افشار در سنديت كامل آن ترديد كرده است*) آمده كه:
«تاج السلطنه از زبان زن پدرش انيس الدوله نقل مى كند كه ناصرالدين شاه اندكى پيش از رفتن به زيارت سرنوشت ساز حرم حضرت عبدالعظيم به او گفته بود كه پس از جشن پنجاهمين سالگرد سلطنتش «ماليات» را موقوف كنم، مجلس شورا را براى ايشان افتتاح كنم از ولايات وكيل از طرف رعايا در آن مجلس پذيرم. گمان نمى كنم صلاح رعيت در قتل من باشد.» (۶۰ :۴)
بديهى است كه نمى توان از شاهى با پنجاه سال استبداد مطلقه پذيرفت كه در پى دولت مشروطه باشد اما فارغ از مشروطه خواهى بايد از منظر دولت مطلقه توجه كرد كه شاه قاجار فهميده بود اداره مملكت يا به استبداد حاكمى چون او ممكن است يا به قانونى كه مستقل از حاكم شكل مى گيرد. اسناد مهم ديگرى درباره ناصرالدين شاه در دسترس است كه نشان مى دهد او به تدريج اهميت قانون را در اداره دولت درك مى كند. برادر ناصرالدين شاه نقل مى كند كه وى پس از سفر سوم به فرنگ در جلسه اى فوق العاده اعلام مى كند:
«تمام نظم و ترقى اروپ به جهت اين است كه قانون دارند. ما هم عزم خود را جزم نموده ايم كه در ايران قانونى ايجاد كرده و از روى قانون رفتار نماييم.» (۱۵۱:۵) اين نقل قول از سوى مورخان ديگر نيز تكرار شده است. فريدون آدميت مى نويسد:
«سفر سوم شاه به فرنگ كه پيش آمد وزيران براى كنكاش در امر اصلاحات به دربار فرا خوانده شدند. (۱۳۰۶/ ۱۸۹۰) اين بار شاه بدون هيچ تناسبى كار پارلمان انگليس و مجلسيان آنجا را به رخ وزيران كشيد: اجزاى پارلمن (مجلس) انگليس هم مثل شما آدم اند و ريش دارند چطور شده است كه آنها امورات دولت انگليس را فيصله مى دهند و شما مى خوريد و مى خوابيد؟ ... من بعد جمع شويد و در امورات دولت بگوييد و بشنويد.»
در روايتى ديگر از همين مورخ حامى اميركبير مى خوانيم:
«شاه كه از سفر آمد (۱۳۰۷ / ۱۸۹۰) شهر را آذين بستند و آتش بازى راه انداختند همان روز وزيران و شاهزادگان احضار گشتند اول حرف شاه اين بود: در اين سفر آنچه ملاحظه كرديم تمام نظم و ترقى اروپ (اروپا) به جهت اين است كه قانون دارند. ما هم عزم خود را جزم نموده ايم كه در ايران قانونى ايجاد نموده از روى قانون رفتار نمائيم شما بنشينيد و قانونى بنويسيد و در اين خصوص آنقدر تاكيد و اصرار كردند و مبالغه نمودند كه از حد و حصر گذشت.» (۱۲-۱۱ : ۶)
همين گزارش ها و روايت ها است كه سبب مى شود دختر ناصرالدين شاه ادعا كند ترور وى اقدامى نه براى آزادى كه تلاشى از سوى مستبدين بوده است:
«تاج السلطنه دختر ناصرالدين شاه گفته است كه ترور شاه نقشه امين السلطان و متحدان او بود كه مى دانستند وى مصمم است بلافاصله پس از برگزارى جشن پنجاهمين سالگرد آغاز سلطنتش رژيمى قانونى برقرار كند. هرچند نمى توان اين داستان را جدى گرفت ولى اين گفته او كه شاه نگران اين بوده است كه اگر از قدرت خودكامه خود دست بشويد چه بسا نتوان كشور را تحت اداره حكومت نگه داشت حاوى حقيقتى است.» (۱۵۲:۵)
در عين حال بدون توجه به تمايلات و گمانه زنى ها مى توان فهرستى از اقدامات انجام شده در عصر ناصرى براى تاسيس دولت مدرن را برشمرد. اين اقدامات البته بيش از آنكه محصول علاقه و تمايل آن شاه براى ايجاد تاسيس دولت مدرن باشد محصول دو عامل بيرون از اراده ناصرالدين شاه است: اول تدبيرهاى اصلاح طلبان دولتى به ويژه دو صدراعظم ناصرالدين شاه: ميرزا تقى خان اميركبير و ميرزا حسين خان سپهسالار در كنار پيشنهادهاى اصلاح طلبان ديگر مانند ميرزا ملكم خان و ديگر ضعف و قدرت رو به كاهش دولت قاجار به حكمرانى ناصرالدين شاه. آن چه امضاى فرمان مشروطه از سوى مظفرالدين شاه قاجار را تسريع كرد ضعف وى بود و اگر محمدعلى شاه در موقعيت تاسيس مشروطه بود از امضاى فرمان خوددارى مى كرد. ناصرالدين شاه نيز در عصر گذار ايران از امپراتورى به «دولت _ ملت» ناگزير از پذيرفتن اقتضائات دولت مدرن بود. در اين ميان نقش علماى شيعه نيز بايد موردتوجه قرار گيرد. عقب نشينى ناصرالدين شاه از امتياز تنباكو نشانگر ضعفى بود كه در دولت مطلقه او رخنه كرده بود. در نامه اى از ناصرالدين شاه به ميرزاى آشتيانى پس از لغو حكم تنباكو مى خوانيم:
«در فقره عمل دخانيات هيچ كسى عقل كل نيست و احاطه كلى در بشريت منحصر است به وجود پاك پيغمبر ما عليه السلام والصلوه. انسان گاهى يك خيالى و كارى مى كند بالاخره از آن پشيمان مى شود...» (۲۲:۷)
خضوع شاهى كه او را خاقان بن خاقان مى خوانند در برابر فقيهى كه ظاهراً در دولت نقشى ندارد نشانگر ضعف ناصرالدين شاه و قوت جامعه اى است كه چندى بعد به رهبرى همين علما و نيز روشنفكران دولت مشروطه را ايجاد كرد.
در واقع هنگامى كه همسر ناصرالدين شاه قليان را به فتواى فقها از او دريغ داشت نغمه مشروطه خواهى  ساز شد. در عين حال مى دانيم كه ناصرالدين شاه با همه شهوترانى و احتمالاً شرابخوارى نه تنها تظاهر به فسق نمى كرد بلكه در سفرنامه هايش دائماً از اداى فريضه نماز سخن مى گويد و به همين دليل مى توان به صراحت گفت كه توازن قوا ميان شاه و فقيهان و وزيران هرگز به گونه اى نبود كه ناصرالدين شاه بتواند از پذيرش خواسته ايشان (كه بعداً به نام دولت مشروطه ظاهر شد) خوددارى كند. وقوف او به نقش استثنايى دولت نيز جالب توجه است. وى در عين خضوع در برابر فقيهان به آنان يادآورى مى كند كه: «آيا نمى دانيد كه اگر خدا نكرده دولت نباشد يك نفر از شماها را همان بابى هاى طهران تنها گردن مى زنند؟ آيا نمى دانيد كه اگر دولت نباشد زن و بچه شماها هر كدام به دست قزاق روسيه و عسكر عثمانى و قشون انگليس و افغان و تركمان خواهد افتاد؟» (۲۳:۷)
در واقع ناصرالدين شاه در ادامه نامه خود به ميرزاى آشتيانى توجه او به ضرورت انحصار قدرت در دست دولت (دولت مطلقه) يادآورى مى كند و آنگاه براى سامان دادن نسبت اين دولت و قانون اعلام مى كند:
«به جناب امين السلطان و نايب السلطنه حكم شد مجلسى از علما و وزرا فراهم بياورند، سئوال شود كه خلاف شريعت در اين قرارنامه در كجا است؟ بنماييد تا رفع شود.» (۲۳:۷)
ديالكتيك دولت مدرن (مطلق بودن قدرت و مشروط شدن آن به مشورت و قانون) در اين نامه تاريخى ناصرالدين شاه به ميرزاى آشتيانى بدون آنكه واضعين مباحثه بدان آگاه باشند به خوبى ديده مى شود.
گرچه پاره اى مورخان (مانند عباس امانت در كتاب قبله عالم) از برخى مجالس مشورتى در سال هاى پيش از عصر ناصرى سخن گفته اند (مانند مجلس امراى جمهور كه پس از مرگ محمدشاه بسان مجلس لردهاى انگليس شكل گرفت و چون مقابل ناصرالدين شاه قرار گرفت اميركبير آن را منحل كرد و رئيس مجلس را تبعيد) اما در مجموع اولين ساختارهاى ادارى و بوروكراتيك دولت مدرن در عصر ناصرى به وجود آمد. ناصرالدين شاه پس از اميركبير چندى ميرزا آ قاخان نورى را صدراعظم كرد و آنگاه براى آنكه خيال خويش را از وزيرى نافرمان رها سازد تصميم گرفت مقام صدارت عظما را منحل كند و خود شخصاً بر چند وزير دون پايه تر به تفكيك و تخصيص امور نظارت كند. اما هنگامى كه اين روش سلطان هوسران را درگير امور كرد بار ديگر صدراعظمى برگزيد و اين بار همچون اميركبير يك اصلاح طلب دولتى را بدين مقام گمارد. ميرزاحسين خان سپهسالار تلاش بسيار كرد تا با تدارك سفرهاى ناصرالدين شاه به غرب او را با نهادهاى دولت مدرن آشنا كند و سرانجام موفق شد اولين كابينه ايران را شكل دهد. در روز شنبه چهارم ذى القعده سال ۱۲۸۹ هجرى قمرى روزنامه ايران نوشت:
«نيت صدراعظم همه اين است كه هر امرى در مركز قرار گيرد و هر يك از وزراى فخام به اندازه مقام در اداره دواير متعلقه مستقل باشند و نظر به همين خيالات عاليه و عقايد پسنديده است كه اين اوقات به صرافت اين افتادند كه چنان كه در جميع دول متمدنه صورت كليه و هياتى ثابت و برقرار است از فر اقبال و يمن همت اعليحضرت قوى شوكت شاهنشاهى. خلدالله ملكه را در دولت عليه ايران نيز رسم و صفت هيات دولت كه به اصطلاح فرانس  ها كابينه مى گويند داير و برقرار شود و به عبارت اخرى وزارت هاى معدده مستقله و مجلس مشورت خاصى كه مركب از وزراى فخام باشد مرتب و اين هيات به دربار اعظم موسوم گردد تا دولت را صورت كليه و هياتى كه نظير آن در تمامى دول منتظم موجود است حاصل گردد و كارها در ميزان مشورتى قرار گرفته.» (۳۸-۱۳۷: ۷)
عبارت دولت منتظم در اين اطلاعيه همان چيزى است كه ميرزا ملكم خان از آن به عنوان سلطنت مطلق منظم نام برد. به دنبال اين اطلاعيه فرمان شاه در ايجاد كابينه مدرن نيز صادر شد. بدون شك اهميت اين فرمان در عصر خويش و از نظر ايجاد دولت مطلقه مدرن و بوروكراسى جديد در ايران كمتر از صدور فرمان مشروطه به وسيله مظفرالدين شاه نيست چرا كه بدون ايجاد دولت مطلقه امكان پيدايش دولت مشروطه نيز وجود نداشت و در واقع ناصرالدين شاه به دست خود فرمان ساقط شدن دولت سنتى قاجار و ايجاد دولت مدرن را صادر كرد. متن فرمان به اين شرح است:
«سركار اعليحضرت اقدس همايون شاهنشاهى، كل امور دولت را در ميان ۹ وزارت و يك صدارت تقسيم خواهند فرمود.
اسامى ۹ وزارت از اين قرار است:
وزارت داخله، وزارت خارجه، وزارت جنگ، وزارت ماليات، وزارت عدليه، وزارت علوم، وزارت فوايد، وزارت تجارت و زراعت، وزارت دربار و صدارت عظمى. اجراى جميع اوامر پادشاهى و اداره كل امور دولت ايران بر عهده اين ۹ وزارت است. اداره اين ۹ وزارت محول به صدارت عظمى است. دربار اعظم عبارت است از هيات اجتماع اين ۱۰ وزارت صدراعظم شخص اول دولت و رئيس دربار اعظم است.
عزل و نصب صدراعظم منحصراً موقوف به اراده اقدس همايون شاهنشاهى است. عزل و نصب ساير وزرا به حكم اقدس همايون شاهنشاهى موقوف به تعيين صدراعظم است.»(۱۳۹:۷)
اين فرمان در ۲۰ شعبان ۱۲۸۹ صادر شد و از آن پس ايران به مجموع دول منظم پيوست كه داراى سلطنتى مطلقه اما قانونى بودند. البته ناصرالدين شاه هرگز پادشاه ثابت قدم و معتقد به راهى كه ناگزير از پيمودن آن بود، نماند و پس از آن بارها راى خود را تغيير داد. ناظم الاسلام كرمانى درباره ويژگى هاى فردى ناصرالدين شاه مى نويسد: «اين پادشاه را خودنمايى و تلون مزاج به درجه كمال بود و به هر كارى اقدام كرد ناتمام گذارد. اداره پوليس داير كرد، برخى كارخانجات دولتى آورد، صحبت از بعضى اصلاحات هم نمود ولى هيچ يك را به اتمام نرسانيد... همى خواست ايران غلاف اصلاح بپوشد بدون اينكه حقيقتى در او پيدا شود.»(۱۲۷:۷)
به همين ترتيب دولت مطلقه نهاد ديگرى هم داشت كه ناصرالدين شاه در سال ۱۲۷۶ هجرى قمرى دستور تاسيس آن را صادر كرده بود اما هرگز به نهادى استوار در ايران ناصرى تبديل نشد. در آن سال ناصرالدين شاه كتابچه قواعد ناصرى (چيزى مشابه قانون اساسى) را منتشر كرد كه در آن ايجاد مجلس مصلحت خانه (يا همان مجلس تنظيمات ميرزا ملكم خان) پيش بينى شده بود. در اين كتابچه آمده بود:
«اگر تا حال اين مملكت با استعداد از مراتب عاليه آبادى و انتظام بازمانده و به مقصد خود نرسيده باشد چنانچه ملاحظه مى كنيم هيچ علتى نداشته است به جز آنكه اهالى ايران عقول و آراى متفرقه را مجتمع نكرده و اين لآلى گرانبها را به سلك انتظام نكشيده اند و نتايج بزرگ را كه از اتفاق عقول مى توان برداشت به دست نياورده اند اما در اين عصر جاى دريغ بود كه باز ملت ايران در غفلت و نسيان سابق خود باقى بمانند.»
ناصرالدين شاه در ادامه مى نويسد: «پس مقرر فرموديم كه مجلس ديگرى از كارگزاران تجربه آموخته منعقد شود تا امورى كه متضمن صلاح دولت و ازدياد آبادى مملكت باشد مشاوره و گفت وگو نمايند و همچنين اذن عمومى داديم كه هر يك از چاكران حضرت و عقلاى مملكت و صاحبان افكار صائبه آنچه براى منافع مملكت و صلاح امور خلق تدبير نموده باشند در آن مجلس حاضر شده در حضور رئيس مجلس تقرير و بيان نمايند.» (۵۸:۶)
بى تعهدى ناصرالدين شاه به پروژه ايجاد دولت مدرن در ايران اما جز به ضرر خود او تمام نشد. از هر دو صدراعظم اصلاح طلب او يعنى اميركبير و سپهسالار نقل شده است كه آنان در انديشه مشروطه خواهى بوده  اند. در اين زمينه نقل قولى از ظل السلطان فرزند ناصرالدين شاه مهم است:
«ظل السلطان گفت من با ميرزا حسين خان سپهسالار خوب نبودم و در تاريخ مسعودى او را به بدى ياد نموده  ام. لكن پيش بينى و مآل انديشى سپهسالار باعث شد كه من او را بعد از اين به نيكى و زيركى معرفى كنم چه پس از معزولى او روزى كه عازم بر مسافرت به خراسان بودم به ديدن او رفتم مشغول به نماز بود من با عمه خود صحبت مى داشتم و آنها را از جهت بى لطفى شاه بابايم تسليت مى دادم كه ميرزاحسين خان از نماز فارغ شد و رو كرد به عمه من و گفت: برادر تو خانه و عمارت مرا از دستم گرفت و من اميدوارم كه روزى آيد و همين خانه و عمارت من پارلمان و مكان جلوس مبعوثين گردد كه همان پارلمان ريشه استبداد قاجاريه را از بيخ بركند و اين گفتار ميرزاحسين خان هميشه در تذكار و خاطر من بود تا اينكه  خانه او را ديدم كه مجلس مبعوثين و محل اجتماع وكلاى ملت گرديد.
بعضى ديگر از موثقين نقل كنند كه كرراً از او شنيده بودند كه من اين عمارت و مدرسه را بنا مى كنم كه شايد وقتى وكلاى ملت در آن جلوس نمايند.»
(۱۴۲:۷)
جمع بندى عصر تجدد ناصرى نشان مى دهد كه مكتب مدرنيته دولتى در هر سه صورت و مصداق آن به بن بست رسيد. تلاش هاى ميرزاتقى خان اميركبير، ميرزاحسين خان سپهسالار و حتى اقدامات ناصرالدين شاه قاجار هر سه را به اين نتيجه رساند كه راهى جز ايجاد دولت قانون و دولت مشروطه وجود ندارد. در واقع ناصرالدين شاه حتى اگر خود تمايلى به مشروطه خواهى نداشت و حتى اگر خاطرات تاج السلطنه را بى منطق و از سر حب پدر بخوانيم از درك اين نكته كه عصر سلاطين بى قانون گذشته ناتوان نبود. سفر او به فرنگ در سال ۱۲۹۰ به خوبى تناقضى كه ميان استبداد و پيشرفت وجود دارد را به او نشان داد. يكى از نكات مورد توجه ناصرالدين شاه در سفرنامه فرنگستان وى نسبت آزادى و توسعه است: ناصرالدين شاه در تمام كشورهايى كه در اين سفر از آنها عبور كرد (روس، آلمان، بلژيك، انگليس، فرانسه، سوئيس، ايتاليا، اتريش و عثمانى) اين نسبت را بررسى مى كند. در آلمان مى نويسد: «آزادى اينجا خيلى بيش از روسيه است... آبادى خاك  پروس از روسيه بيشتر است.» (۵۶:۸) در بلژيك مى نويسد: «هيچ شباهتى به آلمان نداشت... مردمانش فقيرتر... اهل اين مملكت آزادتر از آلمان هستند.» (۹۱:۸) در بريتانيا مى نويسد: «انصافاً وضع انگليس همه چيزش خيلى به قاعده و منظم و خوب است. از آبادى و تمول مردم و تجارت و صنعت و كار كردن و پى كار رفتن مردم سرآمد ملل است.» (۱۴۹:۸) ناصرالدين شاه در بريتانيا از پارلمان، بورس و كارخانه ويويج و با سران حزب تورى ملاقات كرد و اولين دولتمرد ايرانى بود كه از نظام حزبى انگليس گزارش داد:
«كل وزراى دولت انگليس دو فرقه هستند فرقه اى كه حالا وزارت دارند از ويگ هستند كه رئيس آنها لرد كلادستون صدراعظم حاليه و لرد كرانويل وزير دول خارجه و ساير وزرا هستند و فرقه ديگر را كه بر ضد خيالات اين دسته هستند تورى مى گويند كه رئيس آنها ديسرائيلى و لرد دربى و غيره است هر وقت فرقه اولى عزل شوند كل وزرا و غيره بايد تغيير كرده از فرقه ثانى نصب شوند.» (۱۳۳:۸)
در فرانسه ناصرالدين شاه به سنا مى رود و مى نويسد: «آنچه مصلحت كه از مجالس دارالشورى وكلاى ملت بيرون مى آمد تا به امضاى اهل اين مجلس نمى رسيد مجرى نمى شد.» (۱۷۳:۸)
در همين فرانسه است كه ناصرالدين شاه به نيرنگ و زيركى عليه جمهوريت مى نويسد: «حالت غريبى از فرانسه ها ديدم. اولاً آن حالت عزاى بعد از جنگ آلمان را هنوز دارند و عموماً از كوچك و بزرگ مهموم و غمناك هستند... بعضى از مردم آواز زنده باد مارشال زنده باد شاه ايران مى كردند از يكى ديگر هم شنيدم در گردش شب به آواز بلند مى گفت سلطنت و قواعد او محكم و باقى باد. از اينها همه معلوم مى شود كه فرقه زيادى حالا در فرانسه مى باشند كه طالب سلطنت هستند يعنى آنها همه سه فرقه هستند فرقه اى اولاد ناپلئون را مى خواهند. فرقه اى اولاد لويى فيليپ را، فرقه اى هانرى پنجم را مى خواهند كه از خانواده  بوربون و با اولاد لويى فيليپ اگرچه يك طايفه هستند اما جدايى دارند. جمهورى طلبان هم قوت زيادى دارند.
اما آنها هم به يك عقيده نيستند بعضى جمهورى روژ (
Rouge) يعنى جمهورى سرخ را طالب هستند كه اصل جمهورى است بعضى جمهورى وسط را طالبند كه هم قواعد سلطنت در آن باشد هم پادشاه نباشد. بعضى ديگر طورهاى ديگر را طالبند. در ميان اين فرق مختلفه حالا حكمرانى كردن بسيار كار مشكلى است و عواقب اين امور البته بسيار اشكال خواهد پيدا كرد مگر اينكه همه متفق الراى شده يا پادشاهى مستقل يا جمهورى مستقل برقرار شود.» (۱۵۴:۸)
احتمالاً همين ترس ناصرالدين شاه از جمهورى خواهى از جمله عواملى بود كه سبب شد او اصلاحات را هرگز به انتها نرساند چرا كه معتقد بود اصل جمهورى، جمهورى سرخ است. فوبيايى كه همواره شاهان جهان را از دموكراسى ترسانده است.
ناصرالدين شاه در سوئيس نيز قواعد جمهورى را «عجيبه» مى خواند و تقسيم بندى اين دولت به ايالت هاى مستقل و حكمران و ديوانخانه «على حده» را برنمى تابد و مى نويسد: «در حقيقت رئيس كل و حكمران مستقل در هيچ ايالت و ولايت ندارد. هر وقت همگى در كارى اتفاق كردند مجرى مى شود و الا فلا. وصفى است كه نوشتن و بيانش اشكال كلى دارد.» (۱۹۵:۸)
بر اين اساس مى توان گفت برخلاف خواسته ميرزاحسين خان سپهسالار سفرهاى ناصرالدين شاه به فرنگ نه تنها عزل صدراعظم اصلاح طلب را در پى داشت بلكه شاه را نسبت به آينده اصلاحات در دولت بدبين كرد.
فصل چهارم
دولت شبه مدرن
در سفرنامه ناصرالدين شاه به فرانسه نكته ديگرى نيز وجود دارد كه در گذار ايران از وضعيت بى دولتى به دولت مدرن بايد مورد توجه قرار گيرد. ناصرالدين شاه در سفر خود به فرانسه به كارخانه جين ساز سور رفت: «كارخانه مال دولت است هر فرمايشى بدهد تمام مى كنند. مثل كارخانه قالى بافى عمله مزد مى گيرد روسا مواجب كارخانه.» (۸:۱۷۷) ايجاد نهادهاى اقتصادى و صنعتى دولتى ظاهراً براى سلطان ايران چنان عجيب بود كه اينچنين اوصاف آن را بر مى شمرد. چرا كه ساخت دولت در ايران هرگز وظيفه صنعتى برعهده نداشت و اين براى ناصرالدين شاه امرى غريب به نظر مى رسيد. در مكتب روسى مدرنيزاسيون (كه پيش از اين اوصاف آن را بيان كرديم) دولت موتور اصلى توسعه است. معمولاً خدمات اميركبير و نيز اقدامات رضاشاه را با تعداد سازه هايى كه بنا كردند شمارش مى كنند. اگر ملاك چنين باشد خوب است به فهرست كارهاى ناصرالدين شاه به روايت يكى از منتقدان منصف او يعنى ناظم الاسلام كرمانى توجه كنيم. ناظم الاسلام اين فهرست را چنين برمى شمرد:
«آثارى كه در سلطنت او به شهود رسيد:
ايجاد مدرسه دارالفنون در طهران، نشر علوم عاليه، ايجاد مريضخانه و دواخانه، تذهيب گنبد مطهر ايوان طلاى مشهد مقدس، تذهيب گنبد حضرت عبدالعظيم، ايجاد تلگراف خانه، ايجاد ضراب خانه يا چرخ خانه، ايجاد چراغ گاز، ايجاد پست خانه، چرخ بخار در قورخانه، كارخانه توپ ريزى، باروت كوب خانه با چرخ بخار، كارخانه فشنگ سازى، كارخانه چاشنى سازى، ايجاد دايره پوليس، سربازخانه ها در شهرها، نظم عساكر و ترتيب آنها، بناى قلعه جات در سرحدات، بناى مجمع الصنايع، ترقى در منبع حرير و غيره، ترقى در شال كرمانى، بناى ابنيه متعدده در بلاد و شوارع عام به جهت رفاهيت عابرين، ساختن راه ها در اغلب بلاد كه غالباً ممالك صعبيه را سهل كرده، انكشاف بعضى از معادن، ايجاد مجلس شوراى دولتى، تعيين وزارتخانه هاى مرتب و دارالطباعه و ايجاد روزنامه در ايران» (۱۲۸:۷)
بديهى است كه بخش عمده اى از اين كارها به همت وزيران اصلاح طلب ناصرالدين شاه به خصوص اميركبير صورت گرفت اما اگر مقصود از دولت مدرن همين امور باشد بايد به اين پرسش پاسخ گفت كه چرا دولت ناصرى را دولتى مدرن نمى دانيم و چرا تجربه ناكام اين عصر، دگربار در عصر رضاشاه تكرار شد. مدعاى ما در اينجا البته همان است كه از آغاز در پى آن بوديم: نسخه روسى مدرنيزاسيون دو نتيجه داشت ايجاد دولت مطلقه ناپايدارى كه به صورت متناوب جاى خود را با دولت مشروطه عوض مى كرد و پيدايش نوعى مدرنيته دولتى به جاى دولت مدرن. در باب ناكامى انقلاب مشروطه سخن بسيار رفته است. اما اين پرسش بدون پاسخ مانده كه چرا از دل اين انقلاب آزاديخواهانه ديكتاتورى مانند رضاخان متولد شد. پرسشى كه چندان بديع نيست. اما مرور آن به ما كمك مى كند كه ثابت كنيم چرخه دولت مطلقه و دولت مشروطه در ايران چرخه اى ناقص و دورى باطل است.
ايجاد دولت مشروطه در ايران گرچه محصول روشنگرى روشنفكران مشروطه خواه هم بود اما بازرگانان مخالف دولت مطلقه نقش اصلى در آن داشتند. مى دانيم كه ماجرا از تجارت قند و شكر در بازار آغاز شد و سپس علماى حامى بازار به آن پيوستند و آنگاه نسخه روشنفكران مشروطه خواه در اختيار تجار و علما قرار گرفت. اما منشاء واقعى واكنش تجار به عنوان پيشتازان عملى جنبش مشروطه اعتراض به بزرگ شدن دولت ايران بود. ايران تا قبل از عصر ناصرى تقريباً در وضعيت بى دولتى به سر مى برد. بدين معنا كه تنها كاركرد دولت در جوامع سنتى حراست از مردم و اموال و اعتقادات مردم بود. دولت وظيفه اى براى رفاه، بهداشت، آموزش و رشد فرهنگ و سطح زندگى مردم نداشت. در واقع دولت هاى ايران «پليس» جامعه بودند و اگر شعر فارسى در دربار شاهان ايران رشد مى كرد يا نقاشان و رامشگران هنرآفرينى مى كردند جز به اراده دربار اين كار را انجام نمى دادند. هيچ امر فرهنگى يا اجتماعى به حوزه عمومى تعلق نداشت. يعنى شاعران شعر نمى گفتند تا مردم كتاب ها و شعرهايشان را بخوانند و بتوانند از طريق فروش كالاى فرهنگ زندگى كنند. هزينه شعر و هنر همه برعهده دربار بود. از سوى ديگر علما و تجار طبق رابطه اى مستقيم نظام زندگى اجتماعى و اقتصادى را براساس حلال و حرام، مضاربه و قرض الحسنه، خمس و زكات و... طراحى كرده بودند كه كاركردهايى كه بعداً بر دوش دولت مدرن افتاد را انجام مى داد. در عصر ناصرى با اصلاحات اميركبير و سپس ميرزا حسين خان سپهسالار دولت واجد تكاليفى اجتماعى شد. ايجاد مدرسه دولتى در برابر مدارس حوزوى، كارخانه دولتى، رسانه دولتى و نيز نفوذ خارجيان در ايران همه وادار شد نقش اجتماعى نيروهايى مانند تجار و علما كمرنگ شود. اصلاح طلبان ناصرى (اميركبير، سپهسالار، ملكم خان و خود شاه) دل به نهاد دولت بسته بودند و همه چيز را در گرو اراده ملوكانه مى دانستند. پيشنهاد ملكم خان براى ايجاد بانك دولتى و سپس پيدايش دو بانك خارجى در ايران، اعطاى امتياز به فرنگيان و تلاش براى ايجاد راه آهن و تلگراف و روزنامه كه همه قاعدتاً تحت سلطه دولت قرار مى گرفت سبب شده جامعه مدنى سنتى ايران (بازار و حوزه) عليه سلطنت به پاخيزد و دولت مطلقه را مشروطه كند. در اين ميان روشنفكرانى كه از تن به قانون دادن شاهان طرفى نبسته بودند هم به تجار و علما پيوستند اما دولت مشروطه به دليل ناتمام بودن پروژه تاسيس دولت مطلقه در ايران ناكام ماند. در واقع هنوز دولت به منبع انحصارى اعمال قدرت تبديل نشده بود كه بتوان قوانين ظالمانه را به قوانين عادلانه تبديل كرد چرا كه اصولاً قانونى وجود نداشت.
با ورود اشرافيت زميندار به صف مشروطه (به ويژه در مشروطه دوم) روشنفكران و عالمان روشن انديش (مانند علامه نائينى) به فكر تجديدنظر افتادند. اگر پيش از عصر ناصرى مردم ايران از بى دولتى و استبداد رنج مى بردند در عصر مشروطه بى دولتى با آبادى و هرج و مرج آميخته شد. بنابراين روشنفكران به اين نتيجه رسيدند كه ايجاد دولت مطلقه مقدم بر ايجاد دولت مشروطه است و مكتب تجدد دولتى يا تجدد آمرانه احيا شد. مجله نامه فرنگستان (كه نويسندگانى از راست مانند مشفق كاظمى و چپ مانند تقى ارانى در آن يك راى داشتند) ارگان اين تفكر بودند. در يكى از شماره هاى اين مجله آمده: «در محيطى كه در صد نفر آن به زحمت يك نفر سواد فارسى دارد چگونه مى توان تكيه به اكثريت و حكومت پارلمانى نمود.» ( ۹۱ :۹) نظريه ديكتاتورى مصلح و استبداد منوراز همين زمان در ادبيات سياسى ايران ديده مى شود. در همين مجله مى خوانيم: موسولينى رئيس الوزراى فعلى ايطاليا ديكتاتور است... موسولينى هم معلومات دارد هم جديت... موسولينى مى گويد براى من جمهورى و شاه فرق ندارد، بايد فاشيست حكومت كند... موسولينى ظاهراً به پارلمان عقيده دارد ولى در مواقع لزوم با تهديد، اكثريت براى خود تهيه كرده. يك چنين ديكتاتورى هم ايران لازم دارد. ( ۹۲ :۹)
رضاشاه مصداق اين ديكتاتور بود. در واقع پيدايش رضاشاه در ايران را مى توان با قاعده بناپارتيسم در علم سياست توضيح داد. همان گونه كه گفتيم فرانسويان شيوه متفاوتى را در راه تاسيس دولت مدرن نسبت به همسايه هاى خود در پيش گرفتند و ايرانيان نيز كه همواره شيفته فرانسويان بودند و انقلاب مشروطه را مشابه انقلاب كبير فرانسه مى  دانستند نيز در ادامه راه همچون ايشان عمل كردند و بدين ترتيب با همه مدح  و ثنايى كه ناصرالدين شاه نثار انگليسى ها مى كرد و با همه هراس و هشدارى كه درباره آزادى خواهى فرانسويان روامى داشت سرنوشت ايران مدرن همچون فرانسه مدرن شد. رضاشاه مانند ناپلئون بناپارت از طبقات فرودست جامعه برخاسته بود و در غروب اشراف به قدرت رسيد و هيچ خاندانى را پشت سر خويش نداشت. عشيره ها به پايان رسيده و قبيله ها در شهرها متوقف مانده بودند. در چنين اوضاعى كه هيچ رجل محترمى مورد اعتماد نمانده بود مردى بدون اصل و نسب اشرافى به قدرت رسيد و پروژه مدرنيته دولتى را جايگزين پروژه تاسيس دولت مدرن ساخت. رضاخان در آغاز قصد داشت رئيس  جمهور شود نه شاه اما اشتباه استراتژيك مخالفان او سبب شد براى اولين بار در ايران مردى بدون حمايت عشاير به سلطنت برسد. در واقع پروژه جمهورى خواهى رضاخان پروژه اى حساب شده بود. او مى دانست به دليل تعلق به طبقه فرودست جامعه نمى تواند خود را شاه بخواند. شاه بدون لقب و خاندان شير بى دم و يال و اشكمى بود كه تاكنون آفريده نشده بود.
اين امر نيز قابل پيش بينى بود كه رضاخان حتى اگر رئيس جمهورى شود اين مقام را مادام العمر از آن خود كند همچنان كه آتاتورك در تركيه چنين كرد اما دور از انتظار نبود كه دربار جديدى در ايران شكل نگيرد. در واقع آنچه از جمهورى به دست مى آمد محدود كردن رضاخان نبود، نابود كردن نهاد سنتى و قدرتمند دربار بود كه همواره مهمترين مانع بر سر راه وزيران اصلاح طلب به شمار مى رفت. رئيس جمهور در چنين صورتى ناگزير از ايجاد حزبى بود كه گرچه احتمالاً نظامى تك حزبى ايجاد مى كرد اما ناگزير پايه گذار نظام حزبى در ايران مى شد. اين حزب جاى قبيله و دربار را براى رضاخان پر مى كرد و در آن به جاى فرزند رضاخان افراد ديگرى رشد مى كردند كه پرونده سلطنت را در ايران براى هميشه مختومه مى كرد. ظاهراً رضاخان در آغاز قصد چنين كارى داشت، آنگاه كه هنوز دماغ جمهورى خواهى او زنده بود:
«در اوايل حكومت رضاشاه گام هايى براى سازماندهى يك حزب سياسى رسمى با نام ايران نو برداشته شد. اين كار در ابتدا از پشتيبانى رضاشاه برخوردار بود ولى او به سرعت دريافت كه سازمان دهندگان اين حزب (دستياران برجسته اش تيمورتاش، نصرت الدوله و على اكبر داور) مى خواهند اين حزب را به ابزارى سياسى تبديل كنند كه اگر تهديدى براى رژيم ديكتاتورى نباشد جلوى بلندپروازى هاى شاه را در راه دستيابى به قدرت نامحدود خواهد گرفت. به اين دليل بود كه رضاشاه دستور انحلال اين حزب را حتى پيش از آنكه درست آغاز به كار كرده باشد، صادر كرد. تيمورتاش هم پس از بركنارى سريع از كار و پيش از آن كه دستگير، محاكمه و به دلايلى مبهم در زندان كشته شود در يادداشت هايش نوشت: [شاه] نگران آن است كه مبادا اعضاى باقى مانده حزب ايران نو كه با پيش بينى چنين روزى منحل شد، هسته اى براى كمك و پشتيبانى من تشكيل داده باشند.» (۲۳۷:۵)
حزب رضاخان مى توانست مانند حزب جمهورى خواه خلق در تركيه مدرن پايه گذار جمهورى مطلقه اى شود كه در ادامه به سوى جمهورى مشروطه حركت كند اما مخالفت آيت الله مدرس و ديگر سياستمداران سنتى ايران سبب شد رضاخان، رضاشاه شود. با وجود اين او هرگز نتوانست به معناى دقيق كلمه شاه شود. حتى زمانى كه براى خود نامى باستانى؛ پهلوى برگزيد و خويش را به تاريخ ايران باستان سنجاق كرد ادامه سلطنت در خانواده او مورد ترديد قرار گرفت و از اعاده قاجاريه يا ايجاد جمهورى در سال ۱۳۲۰ سخن گفته شد.
انتخاب جمهوريت يا سلطنت به عنوان قالب دولت رضاخان از آن جهت بى اهميت نيست كه به رغم محتواى مشترك هر دو صورت حكومتى رياست جمهورى رضاخان سبب مى شد مفهوم دولت مدرن در ايران معناى دقيق ترى بيابد. مى دانيم كه اميركبير بارها از ناصرالدين شاه درخواست كرده بود مستقيماً مملكت را اداره كند اما شاهان ايران با وجود در اختيار داشتن همه قدرت هرگز حاضر نبودند مسئوليت قبول كنند. رضاخان به دليل ماهيت بورژوايى و غيراشرافى خود اولين شاهى شد كه مقام سلطنت و وزارت را ادغام كرد و خود راساً با وجود نخست وزيران بسيار به اعمال قدرت پرداخت. اگر او رئيس جمهور مى شد ادغام قدرت و مسئوليت به عنوان يكى از جلوه هاى دولت مدرن معنايى ژرف تر پيدا مى كرد. مدل حكومتى رضاخان البته تابع اين صورت بندى هاى ظاهرى نماند. او ديكتاتورى به تمام معنا بود كه از همتايان غربى خود سرمشق مى گرفت. مهمترين سفر و تنها سفر رضاخان به غرب، سفر به تركيه بود:
«از بازى شوخ روزگار بود كه درست در همان هفته [ديدار رضاشاه و آتاتورك] در سال ۱۹۳۴ (۱۳۱۳) هيتلر و موسولينى هم در ونيز با يكديگر ملاقات كردند... در مطبوعات تركيه و ايران خبر ملاقات موسولينى و هيتلر درست در كنار اخبار ملاقات رضاشاه با مصطفى كمال چاپ شد» (۱۸۷:۱۰)
رضاخان نه تنها از بناپارتيسم به سوى فاشيسم پلى زد بلكه در ديدار با آتاتورك مقلد محض مكتب مدرنيته دولتى شد. در اينجا ضرورى است مهمترين نكاتى كه تمايز ميان دولت مدرن و مدرنيته دولتى را نشان مى دهند در صورت عينى و تاريخى دولت رضاشاه پهلوى برشماريم. نكاتى كه اگر در عصر ناصرى از سوى اصلاح طلبان دولتى ناكام و ناتمام مانده بود در عصر پهلوى به شديدترين نحو ممكن مجال اجرا پيدا كرد و انحرافى تاريخى در تجدد ايرانى ايجاد كرد و به جاى دولت مدرن و دولت مطلقه، دولت مستبدى ايجاد كرد كه بيشترين ضربه را به مدرنيته زد. بدين ترتيب پربيراه نخواهد بود كه بگوييم دشمن مدرنيته در ايران نه سنت كه دولت بود. سنت ايرانى در عصر مشروطه حامى تجدد بود اما دولت پهلوى كه گمان مى كرد رسالتى جز مدرن كردن ايران ندارد مسير مدرنيته و دولت مدرن در ايران را براى هميشه منحرف كرد. مهم ترين مصاديق اين انحراف عبارتند از:
يكم، ايجاد دانشگاه دولتى تهران را معمولاً در زمره خدمات رضاخان رده بندى مى كنند. بديهى است ايجاد چنين نهاد آموزشى مدرنى واجد خدمات بسيارى بوده است و چهره هاى درخشانى را در ايران تربيت كرد كه بعضاً بلكه عمدتاً از دشمنان رضاخان و پسرش درآمدند. اما ماجراى اصلى در جايى رخ مى نمايد كه دريابيم همزمان يا با فاصله اى اندك نهاد آموزشى ديگرى در همان عصر پهلوى پا گرفت كه در قطب متفاوت از دانشگاه قرار داشت. حوزه علميه قم در همان زمان توسط آيت الله حائرى يزدى ايجاد شد. اين دو نهاد آموزشى دو نوع علم و جهان بينى علمى توليد مى كردند و دوگونه نخبه پرورش مى دادند كه به زودى در مقابل هم صف آرايى كردند. تا پيش از رضاخان تضاد چندانى ميان روحانى و دانشگاهى يا به تعبير مرسوم روزگار علما و منورالفكران وجود نداشت و اين دو گروه نخبگان در جنبش مشروطه دوشادوش هم با استبداد مى جنگيدند. در كشورهاى مدرن جهان نيز همه دانشگاه   هاى مدرن ريشه در نهادهاى آموزشى سنتى و دينى داشتند كه دانشگاه  الازهر مصر در ميان كشورهاى اسلامى و دانشگاه آكسفورد بريتانيا در ميان كشورهاى مسيحى نماد آنها به شمار مى رود. در ايران نيز نسل اول روشنفكران همه طلبه ها و مجتهدانى بودند كه تنها در لباس روحانى نبودند و هنوز به علوم سنتى ايران مجهز بودند. اما يك نسل پس از تاسيس دانشگاه تهران و حوزه علميه قم همه آن علما و روشنفكران واسط از ميان رفتند و نسل جديدى به وجود آمدند كه در فاصله سال هاى ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ كشور را به مرحله انقلاب رساندند.
دوم، فربه كردن نهاد دولت اتفاق ديگرى بود كه در موج مدرنيته دولتى رضاخان رخ داد. پيش از عصر پهلوى مفهوم كارمندى دولت معناى وسيعى نداشت. معدودى كاركنان و منشيان ديوان را اداره مى كردند و حتى صدراعظم   هاى ايران معيشتى مدنى و غيردولتى داشتند. به همين جهت هنگامى كه دولت بر بازار سخت مى گرفت با يك اعتصاب كار دولت پايان مى يافت. مشروطه اول اينچنين به پيروزى رسيد. اما ماشين رو به رشد دولت پهلوى طبقه جديدى از كارمندان حرفه اى به وجود آورد كه گلوگاه آنان در اختيار دولت بود. اصطلاح نوكر دولت گوياترين اصطلاح درباره طبقه جديد كارمندان بود كه در عصر پهلوى به وجود آمد و در برابر طبقه سنتى پيشه وران و بازرگانان صف آرايى كردند. اين افراد در واقع از سوى دولت پيش خريد شده بودند و محال بود كه بتوانند حركتى را عليه آن سامان دهند. دولت به تدريج در هر امرى دخالت كرد. تعداد وزارتخانه ها بسيار شد، دولت آموزش و قضاوت را از مجتهدان، صنعت و تجارت را از بازرگانان، ارتش و لشكر را از مزدوران قراردادى و عشيره اى و پول و سرمايه را از قرض الحسنه ها گرفت و در انحصار خود قرار داد.
از عهد ناصرى افرادى مانند ميرزا ملكم خان آرزوى ايجاد بانك را داشتند. سيدجمال الدين اسدآبادى خطاب به امراى وقت نوشته بود و ما ادراك البانك؟ در عصر مشروطه از جمله اولين مصوبات مجلس اول (كه در اختيار بورژوازى ملى و تجارى بود) ايجاد بانك ملى ايران بود. رضاخان اولين بانك دولتى را با نام بانك سپه و سپس بانك ملى ايجاد كرد و سرمايه را از جامعه مدنى به دولت منتقل كرد. اگر اصناف در عصر مشروطه قدرت اول كشور بودند و شاه تعيين مى  كردند و نخست وزير عوض مى كردند نهادهاى صنفى در عصر پهلوى از بين رفتند. ايجاد ارتش منظم كه اقدامى درخور دولت مدرن بود نيز پشتوانه دولت جديد در اين فربهى و غلبه بر جامعه مدنى بود. بدون شك ايجاد ارتش واحد ضرورت دولت مدرن بود اما نتيجه عملى اين كار حذف هرگونه قيام و مقاومت غيردولتى در برابر دولت بود. دولت رضاخان از اين حيث به تدريج هيبتى هيولايى به خود مى گرفت و به لوياتان ايرانى تبديل مى شد.
سوم، همزمان با دو فرآيند پيش گفته اتفاق ديگرى نيز رخ داد كه مى توان از آن به عنوان تمركزگرايى ياد كرد. گفتيم كه امپراتورى ايران نوعى نظام فدرال بود كه در آن هر ايالت حقوقى و اختياراتى داشت. در عصر ضعف امپراتورى و فروپاشى آن ايالت ها قدرتى بى نظير يافتند كه اوج آن را مى توان در جنبش مشروطه ديد. بى گمان اگر همه امور در تهران پايتخت ايران خلاصه مى شد مشروطه اول در پى كودتاى محمدعلى شاهى به آخر كار مى رسد اما مشروطه دوم از تبريز و رشت و اصفهان به داد تهران رسيد و پرچم دولت مشروطه همچنان پابرجاماند. تبريز در عصر قاجارى اهميتى بى نظير دارد. اين شهر تاريخى رقيب و جانشين تهران بود و نواب حكومت در آن مستقر مى شدند و دربارى داشتند. امراى اصلاح طلبى مانند عباس ميرزا و اميركبير از مكتب و دربار موازى تبريز برخاسته بودند و تبريز در قيام مشروطه حتى پيش از تهران پرچم قيام را بر افراشت. رضاخان اما همه چيز را در تهران خلاصه كرد. در عهد پسرش تهرانى بودن يا تهران نشين شدن به مزيتى براى حكومت كردن تبديل شد. در نمايش هاى راديويى و تلويزيونى لهجه ها و اقوام ايرانى به سخره گرفته شدند و همه ادارات و ثروت ها و قدرت  ها در تهران متمركز شد.
چهارم، نحوه مواجهه رضاخان با سنت آن را به دشمن تجدد تبديل كرد. جمشيد بهنام استاد جامعه شناسى ايران تضادى كه به لحاظ لغوى ميان سنت و تجدد در زبان فارسى ايجاد شده است را رد مى كند و معتقد است تجدد چيزى جز سنت جديد نيست. اين تعبير به عينه در تاريخ تجددخواهى ايران قبل از رضاخان ديده مى شود. اكثريت علماى شيعه در كنار روشنفكران ايران مدافع مشروطه بودند. در تدوين قانون مدنى ايران (كه از قضا در عصر پهلوى اول ايجاد شد) علما و روشنفكران شريك هم بودند. حتى آيت الله سيدحسن مدرس از عرفى شدن قواعد سياست ورزى دفاع مى كرد و تا زمانى مشخص از سياستمداران عرفى (مانند قوام السلطنه، وثوق  الدوله و حتى رضاخان) حمايت مى كرد. فقيهان بزرگ شيعه مانند آخوند خراسانى و علامه نائينى مدافع مشروطه بودند و ديگر علما يا در برابر دولت مدرن سكوتى محتاطانه داشتند يا با آن همراهى مى كردند. اما تجدد آمرانه پهلوى اول در حذف لباس سنتى و حجاب و برداشتن عمامه از سر روحانيان و دور كردن آنان از مقام قضا سنت گرايان را دشمن نوگرايان ساخت. شيوه هاى رضاخان در اين مدرنيته دولتى كاملاً شبيه احكام پتركبير بود كه گمان مى كرد با تراشيدن ريش روس ها مى تواند آنان را مدرن كند. اين روش نادرست پهلوى اول در عصر پهلوى دوم به خصوص پس از سقوط نهضت ملى ايران به اشكال پيچيده ترى تداوم يافت به گونه اى كه بى پروايى اخلاقى متجددان و نفوذ روزافزون خارجيان، انقلابى از ناحيه سنت را عليه تجدد سامان داد.
فصل پنجم
بورژوازى دولتى و دولت رانتى
بدين صورت مكتب مدرنيته دولتى در عهد پهلوى ها سبب شد تا طبقه اى جديد به نام بورژواى دولتى در ايران ايجاد شود. در حالى كه در اروپا بورژوازى دولت مدرن را سامان داد در ايران دولت مدرن خود سامان ده طبقه جديدى به نام بورژوازى دولتى شد. بورژوازى دولتى به عنوان كارگزار اصلى مدرنيته دولتى در واقع بخشى از طبقه متوسط جديد است كه با حمايت دولت شكل مى گيرد. حمايت دولت از اين لايه بورژوايى از همان آغاز زندگى اين افراد آغاز مى شود. آموزش دولتى در هر دو سطح ابتدايى و عالى كارگزاران تجدد دولتى را آماده ورود به ساخت سياسى و ادارى مى كند. سران دولت شبه مدرن معمولاً ترجيح مى دهند بورژوازى دولتى بدون گذار از نهادهاى واسطه مستقيماً وارد دولت شوند و دولت را اداره كنند اما گاه خود دولت، حزب تشكيل مى دهد.
همان گونه كه گفتيم رضاخان در آغاز قصد داشت حزبى سياسى به نام «ايران نو» يا «ايران نوين» تشكيل دهد. اين حزب بايد جانشين حزب تجدد مى شد كه از الگوى تجدد دولتى و ديكتاتور مصلح دفاع مى كرد اما پايان جمهورى خواهى رضاخان پايان احزاب حامى او هم بود. به تدريج دولت چنان مقتدر شد كه جايگزين همه نهادهاى سياسى ديگر شد. رضاخان كاروان   هاى اعزام دانشجو به خارج از ايران را راه انداخت و پارلمان را چنان از محتوا تهى كرد كه از پير و جوان كسى در فكر تحزب نيفتد. به همين دليل است كه ما در دوره سلطنت رضاخان حزب برجسته اى سراغ نداريم. با سقوط رضاخان و آغاز مشروطه سوم (۳۲ _۱۳۲۰) پديده تحزب به شيوه غيرقابل مهارى به جامعه ايران بازگشت. ظهور و سقوط احزاب سياسى در ايران در واقع روايتى از همان چرخه معيوب دولت مطلقه و دولت مشروطه است كه در مقاطع سه گانه مشروطه و نيز جمهورى اسلامى تكرار شده است. تعداد احزاب سياسى در نهضت ملى ايران چنان زياد بود كه گويى هر فردى يك حزب و يك روزنامه راه اندازى كرده است. عدم پايدارى احزاب سياسى در ايران سبب شده است نظام حزبى هيچ گاه در ايران شكل نگيرد و قواعد ائتلاف سياسى مورد توجه قرار نگيرد. با شكست نهضت ملى اما دولت مطلقه پهلوى دوم به فكر افتاد كه بورژوازى دولتى را در قالب نظام حزبى كنترل شده اى مهار كند. بدين گونه دولت در ايران به اختصاصى ترين قلمرو بورژوازى و تنها نهاد سياست ورزى آن يعنى حزب حمله كرد. حزب تلاش جامعه مدنى براى ورود به دولت است اما دولت با مصادره حزب و نظام حزبى نشان داد كه تنها شكل سياست ورزى در ايران پيوند با حكومت است. در نهضت ملى ايران دو جناح اصلى وجود داشت. در جناح چپ حزب توده و در جناح ليبرال جبهه ملى محور آرايش نيروهاى سياسى بودند. در هر دو جريان بقايايى از نخبگان طبقه هاى ماقبل عصر پهلوى ديده مى شدند كه در كنار جوانان و دانشجويان اعزام شده در عصر رضاخان به فرنگ قرار گرفته بودند. با وجود اين عصر نهضت ملى همچنان عصر سياستمداران كهنه كار بود. در حزب توده نورالدين كيانورى از جانب همسر به خانواده فرمانفرما پيوند مى خورد و خود نواده شيخ فضل الله نورى بود و در جبهه ملى محمد مصدق از خانواده هاى قاجار بود. در كنار اين دو جناح اصلى چهره هايى مانند احمد قوام نيز قرار داشتند كه سابقه اى ديرينه در سياست ورزى داشتند. قوام سياستمدار بورژواى كهنه كارى بود كه فرمان مشروطه به خط او صادر شد و چندى رقيب رضاخان بود. او نيز در اين ايام حزب دموكرات ايران (متفاوت از حزب دموكرات عصر مشروطه) را تاسيس كرد تا اين سه گروه سياسى آخرين سنگرهاى مقاومت در برابر بورژوازى دولتى دست ساخته پهلوى ها باشند. محمدرضا پهلوى به يارى متحدان خارجى خويش عمليات ويژه اى را سامان داد كه طى آن جامعه سياسى ايران از رجال مستقل از سلسله پهلوى تهى شد. قوام السلطنه كه در عصر پهلوى اول محبوس و تبعيد شده بود و در عصر پهلوى دوم نيز با شاه از سر استغنا برخورد مى كرد و حتى يك بار دو نامه شديداللحن به او نوشته و محمدرضا را از تغيير قانون اساسى مشروطه به نفع سلطنت برحذر داشته بود در نهضت ملى رودرروى محمد مصدق قرار گرفت و بازنده ماجرا شد. قيام ۳۰ تير قوام را از صحنه سياسى ايران حذف كرد و كودتاى ۲۸ مرداد مصدق را و سپس كاشانى نيز به خيل سياستمداران محذوف پيوست. سال هاى باقى مانده دهه ۳۰ آخرين صحنه نبرد محمدرضا شاه با بقاياى بورژوازى سنتى ايران بود. على امينى گرچه در آغاز با حمايت آمريكا گمان برده بود مى تواند مقابل شاه قرار گيرد اما به سبب نسب قجرى خود و نيز ميل به استقلال در برابر شاه پهلوى حذف شد و محمدرضا خود همچون پدر هر دو مقام سلطنت و حكومت را در اختيار گرفت. شاه در اين زمان بيش از آنكه شاه باشد، ديكتاتورى بود كه مى كوشيد با زور دولت ايران را مدرن كند، ديكتاتورى كه در جزيى ترين مسائل اجرايى اظهارنظر مى كرد. محمدرضا آشكارا به سن بلوغ رسيده بود نه زير سايه پدر بود و نه قوام و مصدق يا امينى و حتى زاهدى.
به تدريج بورژواهاى پرورش يافته دولت نيز همچون شاه به سن بلوغ رسيدند. ديگر كسى چهره لاغر و درهم رفته محمدرضا را به ياد نمى آورد كه سران كهنسال متفقين در تهران به وساطت محمدعلى فروغى او را به حضور پذيرفته بودند. اكنون مديران جديدى در راه بودند كه اولين شاه در خاطره ذهنى آنان محمدرضا بود و بس.
اين افراد در آغاز در كانون ترقى و سپس در حزب ايران نوين جمع شدند و حسنعلى منصور نخست وزير وقت مظهر آنان بود. تكنوكرات هاى وفادار به حكومت كه محاسن جبهه ملى (تكنوكراسى) را داشتند اما ليبرال نبودند. محمدرضا همچنين تصميم گرفت براى بورژوازى دولتى يك جناح چپ نيز ايجاد كند. حزب مردم اين نقش را بر عهده گرفت تا از رقابت مصنوعى ايجادشده هر كدام كه به قدرت برسند آن كند كه محمدرضا مى خواهد. در دهه ۴۰ و ۵۰ بورژوازى دولتى پرچمدار همه اركان دولت بود. اصلاحات ارضى طبقه زميندار را از بين برد، كودتاى ۲۸ مرداد سياستمداران كهنه كار و مستقل از شاه را (چه آنان كه به واقع ملى گرا بودند و چه  كسانى كه خود مستقيماً بدون واسطه دولت با غرب رابطه داشتند) نابود كرد و افزايش قيمت نفت دولت را به بزرگ ترين سرمايه دار تبديل كرد. حجره هاى سنتى بازار كه در هر دو نهضت مشروطه و نهضت ملى عليه سلطنت اقدام كرده بودند از سوى فروشگاه هاى زنجيره اى مدرن (مانند فروشگاه هاى كوروش) محاصره شدند و در معرض ورشكستگى قرار گرفتند. در كنار فروشگاه هاى زنجيره اى و در مقابل حجره هاى بازار بنگاه هاى اقتصادى كوچكى به وجود آمد كه ظاهراً توسط خود مردم ساماندهى مى شد اما درواقع دولت برنده ماجرا بود. بوتيك ها با كالاهاى غربى نمايندگان ترانزيت بزرگ كالاهاى غرب و شرق در ايران شدند كه در مقابل حجره ها قرار گرفتند. نزاع «حجره - بوتيك» ترجمه اى از نزاع «سنت - مدرنيته» است. مدرنيته كه دولت پشت سر آن ايستاده بود؛ همچنان كه نزاع «حجره - فروشگاه هاى زنجيره اى» نزاع «سنت با مدرنيته دولتى» بود.
افزايش درآمد نفت در دهه ۵۰ بر اقتدار بورژوازى دولتى افزود. دولت ايران در تحليل هاى اخير دولتى رانتى محسوب مى شود اما بايد توجه داشته باشيم كه حتى در عصر پهلوى اول و سال هاى پيش از نهضت ملى دولت ايران هنوز با اتكا به ماليات اداره مى شد. ماليات در عصر قاجاريه تنها منبع اقتصادى دولت بود و تلاش دولت قاجار براى كسب درآمد از راه امتيازات اقتصادى خارجى نيز بى فرجام ماند. همين وابستگى به ماليات سبب شد بازار (تجار و پيشه وران) در انقلاب مشروطه و نهضت ملى بتوانند دولت را محاصره كنند اما با ملى شدن (و درواقع دولتى شدن) نفت، دولت ايران بى نياز از ماليات شد. محمد مصدق در نهضت ملى حركتى را آغاز كرد كه به فرجامى جز رانتى شدن دولت ختم نمى شد و از بخت بد روزگار مصدق در كار خود ناكام شد و محمدرضا پهلوى بزرگ ترين برنده نهضت ملى شدن صنعت نفت شد. محمدرضا پهلوى از پول نفت ايران به خصوص در دهه ۵۰ (كه بهاى نفت صعود كرد) در سه جهت استفاده كرد: اول - بزرگ كردن دولت و ورود آن به همه پروژه هاى صنعتى- كشاورزى. دوم - مسلح كردن دولت به گونه اى كه امكان سركوب هر قيام سياسى را پيدا كند و سوم - رشوه دادن به ملت به خصوص كارمندان دولت كه از وقوع هر انقلاب اجتماعى جلوگيرى مى كرد. برگزارى جشن هاى بزرگ، راه اندازى رسانه هاى دولتى و سرانجام ايجاد حزب واحد رستاخيز همه از نتايج ثروت بى دريغى بود كه در دامان محمدرضا مى ريخت.
كارمندى دولت به شغل اشخاص متشخص تبديل شد. تعداد بانك هاى دولتى افزايش يافت، شركت هاى دولتى فزونى گرفت و دولت همان هيولايى شد كه هابز توصيف مى كرد با اين تفاوت كه سعى مى كرد لبخندى بر لب داشته باشد. اما لبخندهاى هيولا به كار نيامد. بورژوازى هرگز طبقه وفادارى نيست به خصوص بورژوازى دولتى كه به تدريج به سوى سوسياليسم هدايت مى شد. محمدرضا شاه كه خود حجره و حوزه را رانده بود تا فروشگاه و دانشگاه را جايگزين آنها كند با نسل جديدى از بورژوازى مواجه شد كه گرچه دولت گرا بودند اما فاشيست نبودند. فاشيسم ايدئولوژى پنهانى بود كه در عصر پهلوى ها به صورت پان ايرانيسم، مدرنيته دولتى و سرمايه دارى دولتى تبليغ مى شد. اما دانش آموختگان همان دانشگاه هاى دولتى سوسياليست بودند. سوسياليست هاى ملحد و مومن به تدريج دولت پهلوى را محاصره و آن را ساقط كردند. سقوط دولت پهلوى در اثر وقوع انقلاب اسلامى در سال ۱۳۵۷ مشابهت هاى بسيارى با نهضت مشروطه دارد. در هر دو قيام روحانيت شيعه رهبر سياسى نهضت بود. روحانيت شيعه در عصر مشروطه گمان مى كرد نقش بيشترى بايد در حكومت به دست آورد و در عصر انقلاب اسلامى ناراضى از حذف خويش در دوره پهلوى در پى به دست آوردن حداقلى از حضور در ساخت قدرت بود.
در هر دو قيام بازار سنتى از نظر اقتصادى و مالى جنبش را اداره مى كرد و انتظار داشت امتيازهاى مشخصى براى احياى اقتصاد معيشتى و سنتى ايران به دست آورد. خطر حضور خارجيان در اقتصاد ايران در هر دو دوره بازار را به شدت نگران كرده بود.
اما روشنفكران با دو ايدئولوژى متفاوت تغذيه كننده نهضت مشروطه و انقلاب اسلامى بودند. در انقلاب مشروطه اكثريت روشنفكران حامى ليبراليسم و در انقلاب اسلامى اكثريت آنان حامى سوسياليسم بودند. همچون نهضت مشروطه كه برخى روشنفكران از نگاهى درون دينى در پى جمع آزادى و دين بودند و برخى بر طبل ناسازگارى آن مى كوفتند در انقلاب اسلامى نيز جمع يا عدم جمع عدالت و دين دو گرايش در روشنفكرى ايران ايجاد كرد. با وجود اين گفتمان قالب انقلاب اسلامى ۱۳۵۷ عدالت خواهانه (سوسياليستى) بود. اين سه ضلع مثلت (بازار- روحانى- روشنفكر) انقلاب اسلامى را در سال ۱۳۵۷ به پيروزى رساند و به حاكميت جمهورى اسلامى تبديل شد. اما به زودى در نظام جديد نزاع ميان بورژوازى سنتى و بورژوازى دولتى درگرفت. مهم ترين تحولى كه در اين عصر رخ داد حضور روحانيت در ميانه نزاع بود. در حالى كه حمايت بازار از شيوه توليد بورژوايى سنتى و تجارى و حمايت دانشگاه از شيوه توليد بورژوايى مدرن و صنعتى بديهى بود روحانيت به عنوان متحد سنتى بازار به دو بخش تقسيم شد. دو بخش نامساوى كه گرچه سهم بزرگترى از آن در كنار بازار بود اما حضور رهبر انقلاب اسلامى ايران وزنه را به نفع بورژوازى دولتى سنگين كرد. اين بورژوازى دولتى جوان فرزندان همان كارمندان دولت پهلوى بودند كه عليه سلطنت مبارزه كرده بودند و با حمايت آيت الله خمينى به دولت راه يافتند. آنان مدرنيته اى سوسياليستى اما بومى را طلب مى كردند كه گرچه در مقابل مدرنيته فاشيستى و وارداتى پهلوى ها قرار مى گرفتند اما همچون آن متكى به دولت و نفت بود.
تركيب كابينه ميرحسين موسوى به خوبى مطالبات و ديدگاه هاى نسل جديد و جوان بورژوازى دولتى را نشان مى داد. دخالت دولت در اقتصاد با جنگ ايران و عراق افزايش يافت و بنيانگذار جمهورى اسلامى نيز با فتواهاى تازه خود از اين دولت سالارى دفاع مى كرد. چنان كه برخى تحليلگران مانند سعيد حجاريان نظريه هاى آيت الله خمينى درباره دولت را با نظريه هاى توماس هابز در لوياتان مقايسه كرده است. اين قياس زمانى معنادار مى شود كه به ياد آوريم بازماندگان بورژوازى سنتى ايران در شوراى نگهبان چگونه خواستار محدود كردن اختيارات دولت مدرن بودند كه قصد دخالت در قيمت گذارى كالاها را داشت. دولت ايران در دهه ۶۰ هجرى شمسى تمام بانك ها را در اختيار داشت، تنها بانك دولتى كه از سوى سرمايه داران مسلمان حمايت مى شد مجبور شد نام خود را از بانك اسلامى به سازمان اقتصاد اسلامى تغيير دهد، بازرگانى خارجى در انحصار دولت قرار گرفت، تعاونى ها به عنوان شكل ديگرى در اقتصاد دولتى بخش خصوصى را محدود كردند. مدارس غيردولتى تعطيل شد و تنها دانشگاه غيردولتى (دانشگاه آزاد اسلامى) نيز زيرنظر هيات امنايى مركب از سران حكومت اداره شد. منازعات اقتصادى به كابينه و سپس به حوزه هاى علميه كشيده شد. گرچه در آن عصر روشنفكران عموماً سوسياليست بودند و جانب دولت وقت را مى گرفتند اما انصاف آن است كه دغدغه هاى شوراى نگهبان را به عنوان آخرين زنجموره هاى بورژوازى سنتى در برابر بورژوازى دولتى قلمداد كنيم. گرچه رژيم سياسى دگرگون شده بود اما گويى سايه مدرنيته دولتى همچنان بر سر مناسبات اجتماعى و سياسى برقرار بود. در اين زمان آيت الله خمينى اجتهادى تازه در فقه شيعه انجام داد. اجتهادى كه عملاً مفهوم دولت مدرن را در سپهر سنتى ايران به رسميت شناخت. بنيانگذار جمهورى اسلامى كه خود فقيهى جامع بود درباره اختيارات دولت مى گويد:
«دولت مى تواند در تمام مواردى كه مردم استفاده از امكانات و خدمات دولتى مى كنند با شروط اسلامى و حتى بدون شرط قيمت مورد استفاده را از آنان بگيرد و اين جارى است در جميع مواردى كه تحت سلطه حكومت است... در انفال كه در زمان حكومت اسلامى امرش با حكومت است مى تواند بدون شرط يا با شرط الزامى اين امر را اجرا كند.» (ص ۱۶۵/ ج۲۰: ۱۱)
اين براى نخستين بار بود كه سنت در ايران با مفهوم دولت مدرن از خاستگاهى كاملاً فقهى همدلى نشان مى داد و چنين تحولى فرجام مستقيم دخالت روحانيت در حكومت بود. در حالى كه روحانيان خارج از دستگاه اجرايى همچنان برنظرات فقهى خود اصرار مى ورزيدند، آيت الله خمينى ميان تئورى ولايت فقيه و دولت مدرن پيوند ايجاد مى كرد. بنيانگذار جمهورى اسلامى معتقد بود ولايت فقيه ولايتى مطلق و عام است كه مى تواند به عنوان تنها دستگاه مشروع اقتدار در همه امور اعمال قدرت كند. برخى افراد سعى كرده اند ولايت مطلقه را در برابر ولايت مشروطه قرار دهند و از آن تعبير به نوعى حكومت تماميت خواهانه ياد كنند. آنچه مسلم است در عالم تئورى همان گونه كه دولت مطلقه در عرض دولت مشروطه قرار ندارد ولايت مطلقه نيز معارض با ولايت مشروطه نيست. ولايت مطلقه يا عامه در برابر آن گونه از حكومت دينى قرار مى گيرد كه دست حاكم اسلامى را در برابر فقه بسته مى داند. و دايره ولايت را محدود به ايتام و صغار و سفهاء فرض مى كند. بديهى بود آيت الله خمينى قائل به چنين ولايت محدودى نبود. در مهم ترين شرح آيت الله خمينى از ولايت مطلقه فقيه چنين مى خوانيم:
«حكومت... به معناى ولايت مطلقه  اى كه از جانب خدا به نبى اكرم صل الله عليه و آله و سلم واگذار شده و اهم احكام الهى است و بر جميع احكام فرعيه الهيه تقدم دارد... تعبير به آنكه، اينجانب گفته ام حكومت در چارچوب احكام الهى داراى اختيار است به كلى برخلاف گفته هاى اينجانب است. اگر اختيارات حكومت در چارچوب احكام فرعيه الهيه است بايد عرض حكومت الهيه و ولايت مطلقه مفّوضه به نبى اسلام (صلى الله عليه وآله و سلم) يك پديده بى معنى و محتوا باشد... بايد عرض كنم كه حكومت شعبه اى از ولايت مطلقه رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم است يكى از احكام اوليه اسلام است و مقدم بر تمام احكام فرعيه حتى نماز و روزه و حج است حاكم مى تواند مسجد يا منزلى را كه در مسير خيابان است خراب كند و پول منزل را به صاحبش رد كند حاكم مى تواند مساجد را در موقع لزوم تعطيل كند و مسجدى كه ضرار باشد در صورتى كه رفع بدون تخريب نشود خراب كند حكومت مى تواند قراردادهاى شرعى را كه خود با مردم بسته است در موقعى كه آن قرارداد مخالف مصالح كشور و اسلام باشد يك جانبه لغو كند و مى تواند هر امرى را چه عبادى و يا غيرعبادى كه جريان آن مخالف مصالح اسلام است از آن مادامى كه چنين است جلوگيرى كند حكومت مى تواند از حج كه از فرايض مهم الهى است در مواقعى كه مخالف صلاح كشور اسلامى دانست موقتاً جلوگيرى كند...
آنچه گفته شده است تاكنون و يا گفته مى شود ناشى از عدم شناخت ولايت مطلقه الهى است آنچه گفته شده است كه شايع است مزارعه و مضاربه و امثال آنها را با آن اختيارات از بين خواهد رفت صريحاً عرض مى كنم كه فرضاً چنين باشد اين از اختيارات حكومت است و بالاتر از آن هم مسائلى است كه مزاحمت نمى كنم.» (ص ۱۷۰/ ج۲۰: ۱۱)
پس از اين فتوا بورژوازى دولتى حكم شرعى نيز يافت و حتى منتقدان آن به اين گفتمان پيوستند. ورود بازار سنتى ايران به معاملات كلان اقتصادى و شراكت با دولت، بازار را از مفهوم سنتى آن تهى ساخت و با درگذشت مراجع بزرگ تقليد نسل جديدى از مراجع تقليد ظهور كردند كه به اختيارات مطلق دولت اعتقاد داشتند. و نفت همچنان منبع اصلى اقتصاد بود. در دهه ۷۰ هجرى شمسى از گرايش هاى سوسياليستى بورژوازى دولتى كاسته شد اما هرگز از نقش دولت در توسعه (تعبير جديد تجدد) كاسته نشد. دولت اكبر هاشمى رفسنجانى گرچه با شعارهاى سرمايه دارى به قدرت رسيد اما بر تار سرمايه دارى دولتى مى تنيد. فروشگاه هاى زنجيره اى شهروند و رفاه مظهر بازگشت سرمايه دارى دولتى بودند. بوتيك ها دوباره رونق گرفتند و دولت به شيوه اى فعال در صنعت، تجارت و زراعت حاضر شد. اكثريت همان بوروكرات هاى چپگراى دهه ۶۰ به تكنوكرات هاى ميانه رو دهه ۷۰ تبديل شدند و مدرنيته دولتى را از صورت سوسياليستى به صورتى شبه ليبرالى درآوردند. نفت همچنان محور دولت و دولت  محور توسعه و توسعه ترجمه جديد تجدد بود.
ماليات از عرضه منابع اقتصادى مفقود بود و نفت، دولت را به قوى ترين بنگاه اقتصادى و سياسى تبديل كرد. به تدريج چرخه دولت مطلقه/ دولت مشروطه به كار افتاد و فيل بورژوازى دولتى ياد هندوستان دموكراسى كرد. در بلوك قدرت شكاف هاى تازه شكل گرفت و حزب كارگزاران سازندگى شكل گرفت. گرچه در اين دوره رقابت هاى سياسى صورت واقعى داشت و برخلاف نزاع هاى گذشته معناى اجتماعى يافته بود اما همچنان بستر تحولات همان طبقه تازه به دوران رسيده و رانتى بورژوازى دولتى بود. كار بدان جا رسيد كه حتى تحولات سياسى سال ۱۳۷۶ نيز با هدايت همين طبقه شكل گرفت. گروه هاى مرجع راى دهنده به سيدمحمد خاتمى عبارت بودند از كارمندان دولت، دانشجويانى كه در دانشگاه هاى دولتى درس  خوانده بودند، مديران ارشد دولتى و وزيران سه دولت موسوى، هاشمى و خاتمى، روشنفكران چپ گراى طرفدار دولت مدرن و در مقابل لايه هاى سنتى تر جامعه به على اكبر ناطق نورى راى دادند. به همين دليل حزب مشاركت ايران اسلامى نيز به عنوان مهمترين گروه حامى سيدمحمد خاتمى در اصل حزبى برخاسته از بورژوازى دولتى شناخته مى شود. در پايان عصر خاتمى و در شرايطى كه بورژوازى دولتى همچنان شعار كوچك كردن دولت و لجام زدن بر اين هيولا را سر مى داد (امرى كه در تناقض با ذات اين طبقه است) اتفاق  مهمترى رخ داد و آن بازگشت دولت سالاران جديد به قدرت است. دولت سالارانى كه گرچه شباهت هايى با دولت دهه ۶۰ ايران دارند اما قاعدتاً در رده گروه هاى پوپوليست قرار مى گيرند تا سوسياليست. با وجود اين بورژوازى دولتى در پايان راه همچنان چرخه معيوب دولت مطلقه- دولت مشروطه را مى چرخاند از پس مشروطه اى بارديگر مطلقه  سر برآورده است.
•••
اصلاح طلبان ايرانى كه پس از فروپاشى امپراتورى در ۱۵۰ سال تاريخ مدرن خويش كوشش كردند دولتى مدرن بسازند چنان گرفتار مدرنيته دولتى شدند كه حاصل كار دولتى شبه مدرن بيش نيست. اين دولت از يك سو برآمده از سنت نيست و از سوى ديگر توان اتمام پروژه مدرنيته را ندارد.
دولت مدرن دولتى كوچك و كارآمد است و ايجاد چنين ساختى از حاميان مدرنيته دولتى كه خود ساخته و پرداخته دولتند برنمى آيد. آنان هر دم بر پيكر اين انسان مصنوعى اندامى مى افزايند و اگر نيافزايند خود از ميان مى روند. پيدايش دولت مدرن عملاً پايان مدرنيته دولتى است پس حضور مدرنيته دولتى به معناى عدم امكان ايجاد دولت مدرن است.
مدرنيته دولتى حتى اگر اسلامى شده باشد نمى تواند دولت مدرن بسازد. چرا كه جامعه مدنى سنتى ايران از بازار و حجره و حوزه همه به سوى دولت گرايى سوق داده شده است. حتى دولت برآمده از انقلاب اسلامى كه از خاستگاه سنت برخاسته بود نيز در راه مدرنيته دولتى افتاد. نه تنها دانشگاه ها و مدارس جديد حفظ شدند بلكه حوزه ها و مدارس قديم اين بار با هدايت دولت اسلامى در مسير مدرنيته دولتى قرار گرفتند. مدرنيته دولتى اسلامى موانعى را كه مدرنيته دولتى پهلوى پيش روى داشتند آسان تر از گذشتگان حل كرد.
اگر كشف حجاب پهلوى ها سنت را مقابل حقوق زنان قرار داد حجاب زنان در جمهورى اسلامى موضوع حقوق زنان را براى مومنان و سنت گرايان هم طرح و تثبيت كرد. اگر رضاخان لباس جديد را به زور بر تن ايرانيان كرد مدرنيته دولتى اسلامى اين لباس را براى هميشه تثبيت كرد.
بدين ترتيب مدرنيته دولتى در هر دو صورت دينى و غيردينى سد راه ايجاد دولت مدرن است. دولت مدرن ساختى است كه براساس الگوى اروپايى خود در بستر عميق ترين و آرام ترين تحولات اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى شكل مى گيرد. رسيدن به دولت مدرن جز با عبور از اين بستر تاريخى ممكن نيست حتى اگر سرزمين هايى چون ژاپن، كره، عراق و افغانستان در مسير دولت سازى قرار گيرند و به دولت هايى مدرن تبديل شوند دولت ايران به دليل همين راه ۱۵۰ ساله خويش ديگر نمى تواند با زور (چه داخلى و چه خارجى) مدرن شود. موانع تاريخى دولت مدرن در ايران تنها موانعى باستانى نيست بلكه موانعى عصرى نيز هست كه مانع از انجام مدرنيزاسيون دولت در ايران مى شود. ظاهراً ما ايرانيان نه اهل اجتهاديم نه اهل تقليد. اهل تقليد نيستيم چون ژاپنى ها ديرتر از عصر ناصرى و اصلاحات اميركبير در عصر ميجى دولت مدرن را همچون محصولى قابل مونتاژ وارد كردند و مدرن شدند و مجتهد نيستيم چرا كه نتوانسته ايم نسخه بومى مدرنيته خويش را بيابيم.
قصه  ما و مدرنيته قصه چشم و ابرو است. درست كردن ابرو به كورى چشم منجر شد. خواستيم در عصر بى دولتى دولتمند شويم و در عصر پايان سنت متجدد شويم. چندان در اين مدرنيته دولتى بيراه رفتيم كه دولت مطلقه اى صدبرابر ترسناك تر از لوياتان ساختيم. از سنت عبور كرديم و به مدرنيته نرسيده در دولت مانديم و آن گاه كه به اين هيولا، اين لوياتان ايرانى با آن دست ها و پاهاى دراز و چشم ها و گوش هاى بى شرم بوى نفت را رسانديم زنگى مست شد و اكنون نه مى توان اين هيولا را با قلاب كشيد، نه مى توان با ريسمان فشرد و نه در بينى او مهار توان كشيد. لوياتان ايرانى به بندگى ما درنيامده كه ما را در بند خويش كشيده است. تنها مى توان گفت اميد به او باطل است. از مدرنيته دولتى، دولت مدرن به دست نمى آيد.
منابع:
۱- رساله هاى ميرزا ملكم خان ناظم  الدوله، به كوشش حجت الله اصيل، نشر نى: ۱۳۸۱
۲- لوياتان: توماس هابز، ترجمه حسين بشيريه، نشر نى: ۱۳۸۰
۳- اقتصاد سياسى ايران: محمدعلى همايون كاتوزيان، نشر مركز: ۱۳۷۳
۴- خاطرات تاج السلطنه، به كوشش منصوره اتحاديه و سيروس سعدونديان: ۱۳۶۲
۵- تضاد دولت و ملت در ايران: محمدعلى همايون كاتوزيان، نشر مركز: ۱۳۸۰
۶- انديشه ترقى و حكومت قانون: فريدون آدميت
۷- تاريخ بيدارى ايرانيان: ناظم الاسلام كرمانى، به كوشش على اكبر سعيدى سيرجانى، انتشارات نوين: ۱۳۶۲
۸- سفرنامه فرنگستان:  ناصرالدين شاه قاجار، نشر مقشع: ۱۳۸۰
۹- نامه فرنگستان و مسئله تجدد آمرانه در ايران: نادر انتخابى، مجله نگاه نو، شماره ،۲۱ مرداد و شهريور ۱۳۷۳
۱۰- رضاشاه و شكل گيرى ايران  نوين:  افشين مرعشى، نشر جامى: ۱۳۸۳
۱۱- صحيفه نور: امام خمينى، وزارت ارشاد اسلامى
*توضيح
ايرج افشار اخيراً طى مقاله اى در مجله حافظ (شماره ۲۰ آبان ،۱۳۸۴ صفحه ۲۲) درباره سنديت خاطرات تاج السلطنه (دختر ناصر الدين شاه) مقاله اى نوشته

+ نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه هشتم آذر 1384 و ساعت 22:31 |
شنیدن خبر درگذشت بزرگان فرهنگ وهنر ایران زمین دراین روزهای سرد وسنگین پاییزی چه جانگزاودردناک می نماید.

آری ! پس ازمنوچهر آتشی  شاعر شوریده دیارمان استاد مرتضی ممیز پدر گرافیک ایران پس از مدتها بیماری روی در نقاب خاک کشید.

 وبلاگ شاخه جوانان جبهه مشارکت آمل درگذشت این هنرمند فرزانه را به همه هنرمندان وهنردوستان ایران تسلیت عرض می نماید.

این هم متنی از استاد مسعود بهنود  در سوگ مرحوم ممیز که ساعاتی قبل در غربت نگاشته اند : ( به نقل از وبلاگ شخصی ایشان )

همین. به همين سادگی.

از خودم پرسيدم، وقتی در سرمای کشنده اين شهر پیچیده در کلاه و شال داشتم در جنگلی قدم می زدم. برگ های زرد و خیس، زمين يخ زده، درختان بی بار. کسی نبود در اطراف پيرزنی از دور می آمد سگش را با خود می کشيد. از کنارم گذشت. نگاهم کرد و اشگ هایم را ديد آيا يا نديد. اما ديد که مثل هر روز لبخندش را جواب ندادم به سلامی. دلم زمستانی است. از خودم می پرسم همين به همين سادگی. و اين کلماتی است که از سر ناچاری و بی اختياری بر زبان می گردد. در مرگ مرتضی مميز.

در جنگل. در اين جا که زبان ما نمی دانند با صدای خودم در ميان درختان سرد و برهنه گریستم و خواندم

منه دل بر جهان کين سرد ناکس
وفاداری نخواهد کرد بر کس
چون بر پائی، طلسمی پیچ پیچی
چون افتادی، شکستی، هيچ هيچی
در اين چنبر که محکم شهربندیست
نشان ده گردنی کو بی کمندیست
شنیدستم که افلاطون شب و روز
به گریه داشتی چشم جگر سوز
بپرسیدند ازو کاین گریه از چیست
بگفتا چشم کس بیهوده نگریست
از آن گریم که جسم و جان دمساز
به هم خو کرده اند از دیرگه باز
جدا خواهند گشت از آشنائی
همی گریم بدان روز جدائی

اگر توانم بود، در وسط خیابان های تهران فریاد می زدم آی مردم. بزرگ فرزانه ای از ميانتان رفت، ساکت ننشينيد. بی شاملو نوشته بودم که کلمه يتیم شد، بی مرتضی ممیز، کسی کو که فهم کند زبان نشانه ها را و راز زيبائی ها را و کسی کو که چنين گشاده دست باشد در آموختن به ديگران. و چنان درشت بگوید و چنان بی پروا بگوید. چنان معلم وار بگوید درس توازن را. چنین معلم وار جسور باشد. و چنين معلم وار مهربان.

چهره اش مانند مجسمه ای سنگی از بودا بود به نظرم در عکسی که يکی از بچه هايمان فرستاد از روی تخت بيمارستان. سنگی که درد داشت اما. از نقطه بود، از خط بود. رنگی نداشت چرا. و ای روزگار سرد ناکس – به قول نظامی – اين درد را که سالی بود به جانش انداختی از کجا بيروی کشيدی. که مرد نفس نمی توانست بکشد، اين آخری.

در برنامه راديوئی [پادکست] سخنی با او گفته بودم. چند تائی از بچه ها رفتند بگذارند که بشنود. سهیل موفق شد. مرتضی گفته بود به فلان بگو همين روزهاست که بايد از آن چيزها بنويسی. گويا سوگنامه خود را سفارش می داد. ما همه تابوت خود بر دوش می کشيم. اما گاه در اين تابوت درشت استخوانی است که در ذهن نمی گنجد. گفته بود به سهيل "بهش بگو می دانم هر وقت که به باغبان کلا بروی سری به من می زنی."

پيامش که رسيد از سهيل پرسيدم گفت سری به من می زنی. و بعد با دلشوره تلفن کردم که شايد بتوانم از خودش بپرسم . چهل سالی خاطره دارم از مرتضی آخر. اما نشد. کلامی از من دريغ داشت روزگار.

اينک جز اينم توان بازگفتن دردی نيست که از نبود مرتضی ممیز می کشم. باشد تا فردا شايد بتوانم گفت که او چه بود و بزرگی چرا سزاوار اوست.

+ نوشته شده توسط سردبیر در شنبه پنجم آذر 1384 و ساعت 23:24 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     نزدیک به یک ماه از عملیات لوله گذاری در یکی از خیابانهای اصلی شهر آمل می گذرد . این اقدام منجر به ایجاد ترافیک سنگین و گسترده در این خیابان و در نتیجه نارضایتی مردم گشته است این حادثه نمونه بارزی از ایجاد ذهنیت منفی در مردم ، درقبال انجام یک عمل درست ، توسط مجریان آن کار است مطمئناً هدف چنین عملیات عمرانی خدمت به مردم بوده است اما نوع برنامه ریزی و شیوه اجرای آن چنین مشکلاتی را به بار آورده است که نه تنها موجب رضایت خاطر مردم نگردیده بلکه به عکس، موجبات عصبیت ونارضایتی را در مردم فراهم آورده است.

                                                                                             

               

 

شیوه مشابه در کشور های مختلف در انجام چنین عملیاتی سرعت در کار و انجام آن هنگام شب است تا کمترین فشار به ترافیک شهری وارد گردد. کارها درشب که بار ترافیکی کمتراست صورت می گیرد که تا صبح بخش زیادی از کار انجام می پذیرد بطوریکه منطقه کاری بدون مشکل برای استفاده در روز آماده است . اما در اینجا و بخصوص در این نمونه خاص تنها چیزیکه مهم نیست وقت و اعصاب مردم است . کار در شلوغ ترین زمان ممکن صورت می گیرد و سرعت هم که عاملی گم شده است انگار نه انگار مردمی هم وجود دارند ! عدم  هما هنگی دستگاههای مختلف مسئول هم که ترجیع بند ثابت در این گونه اقدامات است . در حالیکه کار صنعتی به پایان رسیده هنوز عملیات ترمیم خیابان  برای استفاده مردم صورت نگرفته است .

   متأسفانه نمونه های اینچنینی از موارد بارز بی احترامی به حقوق مردم و در نظر نداشتن آنان است . البته وقتی در دستگاه اداری با مراجعه کنندگان برخوردی توأم با بی احترامی محض صورت می گیرد عجیب نخواهد بود وقتی برنامه های یک اداره از درون آن به سطح شهر آید همان برخورد درون اداره ای مبتنی بر بی توجهی به عامه ، به سطح شهر و در پیش چشمان همه گسترش می یابد . آنچه که امروز به شدت تزریق آن به نهادهای اجرایی احساس می شود همانا جا انداختن فرهنگ احترام به مراجعین و خدمتگزاری به مردم است ، امری که تا کنون رخ نداده است . جالب اینجاست طرحهای مختلف به مانند طرح تکریم ارباب رجوع نیز تأثیری در اصلاح این رفتار ها نداشته است . با توجه به آنکه مقام معظم رهبری نیز بارها و بارها به اصلاح این رفتار در دستگاههای  دولتی اصرار کرده اند اما با وجود آن نیروهایی که خود را تنها مریدان واقعی رهبرمی دانند و امروز نیز در قدرتند این نصیحت را نشنیده گرفته و براحتی از آن عبور می نمایند . ظاهراً برخورد این افراد با سخنان رهبری نیز ، گزینشی بوده و تا آنجا مر یدند که سود خاصی در  لحظه ای خاص ببینند .

آرش یوسفیان ملا (عضو شورای مرکزی شاخه جوانان آمل)

+ نوشته شده توسط سردبیر در جمعه چهارم آذر 1384 و ساعت 0:49 |